خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

آخرین نظرات
  • ۲۵ فروردين ۹۷، ۲۰:۱۹ - ALI DARBANI
    +
نویسندگان
پیوندهای روزانه

بازگشت همه به سوی تو است خدای من

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ب.ظ

شادی روح زن داییم و دختر داییم فاتحه مع الصلوات 


خدایا ایشان را با حضرت زهرا سلام الله علیها محشور بدار...

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۰۲
علی کشاورز

سلام بر همه دوستان

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ق.ظ

دوستان عزیز 

اگه از مطالب خوشتون اومد نظر بدید.

مطالب قدیمی تر رو اگه دوست داشتید، دنبال کنید.


تا کی سخن از شوق وصالت بزنیم

هر گوشه تقویم علامت بزنیم...

.

.

.

...السلام علیک یا صاحب الزمان...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۳
علی کشاورز

نیایشی از جنس چمران

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ

نیایش‌های شهید چمران



خدایا، هنگامی که غرش رعدآسای من در بحبوحه ی حوادث محو می‌شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان ناسزاها و دروغ‌ها و تهمت‌ها ناپدید می‌شد، توای خدای من، ناله ی ضعیف شبان گاه مرا می‌شنیدی و بر قلب سوخته‌ام نور می‌تافتی و به استغاثه‌ام جواب می‌گفتی. 

تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو درکویر تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی. تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و کمک کردی در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی و در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشت ناک مرا هدایت کردی، خدایا، خسته و دل شکسته ام. مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابرافق مبهم و مجهول، تنها و بی کس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات. دلِ غم زده و دردمندم آرزوی آزادی می‌کندو روح پژمرده‌ام خواهش پرواز دارد تا از این غربت کده ی سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی فقط باخدای خود به وحدت برسد. 

ای خدای بزرگ، تو را شکر می‌کنم که راه شهادت را بر من گشودی. دریچه ای پر افتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان‌ها باز کردی، و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه ی دردها و غم‌ها شکنجه‌ها را میسر کردی.

[شهید مصطفی چمران، بینش و نیایش، ص ۴۴ و ۵۵] 

ای خدایا، شما می‌خواهید که ایمان مرا بسنجید؟ و وفا داری مرا نسبت به خود ببینید؟ پایداری مرا در برابر شداید و مصائب تماشا کنید؟ شما می‌خواهید عشق مرا به خود ببینید؟ من مثل شمع می‌سوزم. تار و پود وجودم با عشق شما سرشته است این قلب من است! بشکاف و ببین! ببین که سر تا پا می‌سوزم و از سوختن لذت می‌برم. تو می‌خواهی که ایمان مرا به خود بسنجی؟ ای خدای بزرگ، من فقط به خاطر این لحظه زنده ام...

[شهید چمران، جهاد و شهادت، ص ۷۹ و ۸۰]


أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۴
علی کشاورز

وصیت نامه شهید همت

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۱۱ ق.ظ

مادرجان! می دانی تو را بسیار دوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.

مادر! جهل حاکم بر یک جامعه، انسانها را به تباهی می کشد و حکومتهای طاغوت مکمل این جهلند و شاید قرنها طول بکشد و انسانی از سلاله پاکان زاییده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم را و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهادت و شهامت است.

مادرجان! به خاطر داری که من برای یک اعلامیه امام حاضر بودم بمیرم کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بود و هست اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد.

مادرجان! من متنفر بوده و هستم از انسانهای سازشکار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه اهدافی دارند و اصلا اسلام چه می گوید بسیارند، ای کاش به خود می آمدند.

از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است به پا خیزید اسلام را و خود را دریابید

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۱
مهرداد حسنی

زن با مرد مساوی است

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۱ ب.ظ

زن با مرد مساوی است


زن با مرد مساوی است؛ زن در معدن زغالسنگ کار می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ساعت‌ها به دور از فرزندان و برای خدمت به مردم! کار می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن فست‌فود را جایگزین پخت غذا می‌کند تا در عدمِ گذرانِ زمان در آشپزخانه با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن با افتخار کف مغازه‌ را طی می‌کشد و شیشه‌های ویترین را برق می‌اندازد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ماشین‌های سنگین را در بیابان‌ها می‌راند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن تا دیروقت بدون ترس در خیابان‌ها رفت و آمد می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن در مسابقات رالی شرکت می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن لباس‌های مردانه می‌پوشد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن برای سهیم شدن در تجارت جهانی، نقش مهمی در تبلیغات ایفا می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن کفش‌های خیلی پاشنه بلند به پا می‌کند تا حتی قَدش با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ریحانه بودنش را نادیده می‌انگار تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن عفاف را دفن می‌کند و حجاب را رنگ بی رنگی می‌زند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن به تنهایی با دوستانش به مسافرت می‌رود تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن زیر بار مسئولیت ازدواج نمی رود تا به ظاهر آزاد باشد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن تمام تکالیفش را زیر پا می‌گذارد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن عقل را جایگزین احساس می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن حتی شاید در انسانیت و رعایت تقوا با مرد مساوی باشد


أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم


برگرفته از وبلاگ شیخ معصومه

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۱
علی کشاورز

آیه ای برای امروز

چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۲۸ ب.ظ

سوره البقرة آیه 155


وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ 


الْأَمْوَالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ ۗ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ



قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاهش


 در مالها و جانها و میوه ها، آزمایش می کنیم؛ و 


بشارت ده به استقامت کنندگان!



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۲۸
علی کشاورز

بابات کو؟

يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ق.ظ

تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:


- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟


- سه تا، چه طور مگه؟


- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!


- یا امام حسین!


به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود هر چی بهش می گفتم که: «آخر مرد مؤمن این چطور خبر دادن است؟ نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟» می گفت: «دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»


- منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...


- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.»


نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که... بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده ای وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم.


قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: «غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.


- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟


رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بنده کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم. مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»


- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟


- حالا چی هست؟


- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد.


- بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچین خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه. اینطوری نه.


آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه می گویم: پس خوب شد . شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!... یا نه. می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه ....


دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.


- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم: «می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۵۳
مهرداد حسنی

خاطرات طنز دفاع مقدس

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۳۸ ب.ظ

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۸
مهرداد حسنی

مناظره زیبای امام صادق با ابوحنیفه

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

مناظره امام صادق (ع) با ابوحنیفه

در مورد فتوا دادن ابوحنیفه بر اساس قیاس:


روزی ابوحنیفه برای ملاقات با امام صادق به خانه امام


آمد، اجازه ملاقات خواست ولی امـام اجازه ندادند.


ابوحنیفه می گوید: دَمِ در، مقداری توقف کردم تا اینکه


عده‌ای از مردم کوفه آمدند، اجازه ملاقات خواستند


حضرت به آن اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه 


شدم وقتی به حضورش رسـیدم گفتم: شایسته است، 


که شـما نماینده‌ای به کوفه بفرستید مردم آن سامان را 


از ناسزا گفتن به اصحاب حضرت محمد (ص) نهی 


کنید. بیش از ده هزار نفر در این شـهر به یاران پیامبر 


ناسزا می گویند.


امام فرمود: مردم از من نمی پذیرند.


ابوحنیفه: چگونه ممکن است سخن شـما را نپذیرند در 


صورتی که شـما فرزند پیامبر خدا هستید؟


امام می فرماید: تو خودت یکی از همانها هستی که 


گـوش به حرف مـن نمی دهی! مگر بدون اجازه من


داخـل خانه نشدی؟ بدون اینکه بگویم ننشستی؟ بی 


اجازه شروع به سخن گفتن ننمودی؟


آنگاه امام در ادامه فرمود: شنیدیم که تو بر اساس 


قیاس فتوا می‌دهی؟


ابوحنیفه گفت: آری.


امـام فرمودند: وای بر تـو اولین کسی کـه براساس 


قیاس نظر داد شـیطان بود. وقتی که خداوند به او 


دستور داد که به آدم سجده کند، گفت: من سجده نمی 


کنم، زیرا که من را از آتش آفریدی و انسان را از خاک. 


و آتش گرامی تر از خاک است.


سپس امام برای اثبات بطلان قیاس مـواردی از قوانین 


اسلام را که بر مخالف این اصل می‌باشد ذکر کرد و 


فرمود: به نظر تو کشتن کسی به ناحق مهمتر است یا 


زنا؟

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۰
علی کشاورز

خانه دوست (۱۶)

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

از نوایِ خوشِ سهراب نوشتی بر من


آن سوالِ پرِ اندوهش را 


خانه دوست کجاست؟


لحظه‌ای چشم فرو بستم و گفتم با تو :


گرچه صد مانع میان تو و اوست


لیک چشمِ دلِ من می گوید :


خانه دوست چه نزدیک به توست


در کنارِ نفسِ گرمِ بهار....


در میانِ تو و باران و زمین...


لایِ گلبرگِ پر از مهرِ تمنا و سجود


او همین نزدیکی است


سایه اش هست همیشه همراه


وقتِ غم خوردن و دلتنگی ها


وقتِ سنگینی بغضِ آخر


در تمامِ سفرِ گمراهی


وقت تاریکی و بن بستِ درون


وقت تنهایی و احساسِ جنون


بر سرِ راهِ سیاهِ تردید


او کنارِ نفست جا دارد


به دم و بازدمت راه دارد


خانه دوست کنارِ دلِ توست


خانه دوست همان سینه‌ی توست



# بابک حسن زاده #



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۹
علی کشاورز

خانه دوست (۱۵)

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ق.ظ

من همان کودک اعصار و قرونم


در غروبی آرام


توی آن کوچه


که چون خواب خدا رنگین بود


رفته بودم ز درختی بالا


تا که از لانه ی نور


جوجه را بردارم


رهگذاری آمد


او نشانی مرا یافته بود از سهراب


آمد از من پرسید


«خانه دوست کجاست؟»


من نگاهش کردم


دیدگانش ، به خدا


رنگ بد خون را داشت


و دهانش ، بوی گند مرداب


جامه اش رنگین بود


لیک دیدم که دلش سخت سیاه


در کف اش شمشیری


بر لبانش صد آه...


گفتمش ، بیهُوده این راه دراز آمده ای


بازگرد


و به همان کس که تو را داد نشانی بَر گو


خانه ی دوست کجاست ؟


در زمانی بس دور


به روایت ز همه ریش سپیدان در شهر


چند قدم ، بس کوتاه


پای آن سرو بلند


زیر آن شاخه ی انگور


در کنار برکه


بقل بوته ی آن نرگس خوش چشم


همین نزدیکی


بوی باران می داد


ولی افسوس خرابش کردند


پس دگر از من و از هیچ کسی


باز مپرس


خانه ی دوست کجاست؟


او از اینجا رفته است


او نخواهد آمد



# ایرج پرنده #



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۳
علی کشاورز

نیاز بشر به قرآن

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ

 سوال: بشر  چه نیازی به کتاب آسمانی دارد ؟

 

 پاسخ: تمام کارخانجات دنیا برای تولیدات خود دفترچه راهنما تهیه می کنند و در کنار محصولات به مشتریان ارائه می دهند. این دفترچه‌ها مشتریان را راهنمایی می‌کنند که چگونه از آن کالا بهره‌مند شود.

 

نویسنده این دفترچه های کیست ؟ آیا جز طراح و سازنده ، فرد دیگری صلاحیت نوشتن آن را دارد ؟ هرگز!

 

ما نیز سازنده و آفریدگار داریم که برای  راهنمایی ما  دفترچه ای به نام قرآن نازل کرده است و دیگری حق قانونگذاری بر خلاف آن را ندارد ، زیرا فقط سازنده می‌دانند که چه ساخته و تنها اوست که به تمام زوایا و ابعاد محصول خود آگاه است و راه بهره‌گیری صحیح و آفات و موانع رشد آن را می دانند:

(الا یعلم من خلق وهو اللطیف الخبیر)

 

کسانی که به جای قانون خداوند به سراغ قوانین بشری می روند مانند کسانی هستند که دفترچه راهنمای سازنده را کنار گذاشته و از دیگران نحوه استفاده از آن را مطالبه می‌کنند.

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۴
محمد