خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۲:۰۰
    جمعه
آخرین نظرات
  • ۱۹ مهر ۹۷، ۲۲:۵۶ - مهدی سلمانی ماهینی
    شکرا"
نویسندگان
پیوندهای روزانه

خاطره از شهید نوجوان

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ب.ظ

خاطره ای از شهید نوجوان


راوی:آیت الله جوادی آملی


در سال های جنگ تحمیلی، هر چند وقت ، حضرت آیت الله جوادی آملی به منطقه می آمدند و به بچه ها سری میزدند و به قول معروف به رزمنده ها روحیه می دادند و از آنان روحیه می گرفتند.

در یکی از این سفرها با یک نوجوان 15ـ14 سالی تهرانی آشنا شدند که خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقه ای آنجا ارتفاعی بود که پایین آن یک چشمه و جاده وجود داشت که دشمن حجم آتش سنگینی را روی آن می ریخت. فرماندهان به بچه ها گفته بودند که حتی برای وضو گرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم کنید.

ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستین هایش را بالا زد و آماده شد برای وضوگرفتن. سر و صدای بچه ها درآمد که نرو خطرناک است اما او گوشش بدهکار نبود. آخر، دست به دامان حاج آقا جوادی آملی شدند که ایشان جلوگیری کنند،...
آقا گفتند: عزیزم کجا میروی؟ 
گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین که وضو بگیرم. 
گفتند: پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.

یک نگاه خیلی قشنگ به چشمان این بزرگوار کرد و لبخندی زد 
و گفت: حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاک نمی چسبیم.

بعدش هم رفت و جلوِ آب نشست، وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.

دقایقی بعد قرار شد عده ای از بچه ها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقی ها درگیر شوند. یکی از آنان همین نوجوان بود. 
او رفت و یکی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاج آقا، بیایید پایین ارتفاع. یک جنازه که رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانکارد گذاشته بودند به چشم میخورد.
گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید ببینید کیه. جلوِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست و پتو را کنار زد. دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پرکشیده و رفته است.

حاج آقا عمامه را برداشتند و خاک بر سر خود میریخت و می گفت :جوادی فلسفه بخون... جوادی عرفان بخون...امام به اینا چی یاد داد که به ما یاد نداد!!!.


نظرات  (۳)

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۸ chefft.blog.ir 💞💕
خاطره ی زیبایی بود😊
ممنونم
پاسخ:
خواهش میکنم:-)
زیبا بود
روحشان شاد
واقعااااا عالی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">