خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۲:۰۰
    جمعه
آخرین نظرات
  • ۱۹ مهر ۹۷، ۲۲:۵۶ - مهدی سلمانی ماهینی
    شکرا"
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۹۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

چگونه می شود که حضرت فاطمه سلام الله علیه برترین زنان جهان است در حالی که خدا می گوید مریم برترین است؟ («ای مریم خدا تو را برگزید و پاک کرد و بر همه جهانیان برتر گرداند؛ سوره آل عمران 42)


همین سوال از امامان نیز پرسیده می شود و آن بزرگواران جواب کافی و لازم را دادند. 
پیامبر گرامی فرمود: 
«مریم سرور و سید زنان زمان خودش بود اما دخترم فاطمه سیده زنان عالمین است از اولین آنها تا آخرین آنها » 
بحار الانوار ج 43 ص 24) 


در تفسیر نمونه آمده است:
«هیچ معنافاتی ندارد که کلمه« العالمین » برای مریم به معنی مردم زمان خودش به کار رفته باشد چرا که این کلمه در قرآن و عبارات معمولی به معنی مردمی که در یک زمان عصر و زمان زندگی می کنند، می باشد به طوری که در مورد بنی اسرائیل می خوانیم: «انی فضلتکم علی العالمین؛ من شما را بر جهانیان برتری دادم» که بدیهی است منظور برتری بر مردم عصر خود بوده است، نه تمام جهانیان تا روز قیامت که مسلمین را هم شامل شود.(تفسیر نمونه ج 2 ص 542)


#شبهه حضرت فاطمه# برتری حضرت مریم بر حضرت فاطمه#برترین جهانیان#برترین زن#سیده نساء العالمین#مریم برترین زنان#زهرا برترین زنان#پاسخ پاسخ شبهه#برتری حضرت مریم بر حضرت فاطمه از نظر قرآن#

چگونه صاحب الزّمان را نمی توان دید در حالی که دست او در میان دست توست؟

علاّمه حلّی شب جمعه ای به زیارت سیّد الشّهداء (ع) می رفت. ایشان تنها بر روی الاغی سوار شده بود و تازیانه نیز در دستش بود.

در بین راه شخص عربی پیاده به همراه علاّمه راه افتاده و با هم به صحبت مشغول شدند. وقتی مقداری از راه رفتند علاّمه متوجّه شد که این شخص مرد دانایی است بنابراین در مورد همه مسائل علمی با هم صحبت کردند و علاّمه بیشتر متوجّه می شد که این مرد صاحب علم و فضیلت بسیاری است.

علاّمه مشکلاتی که برایش در علوم پیش آمده بود را یکی یکی از آن شخص سؤال می کرد و آن شخص همه آنها را جواب می فرمود تااینکه به مسئله ای رسیدند که آن شخص فتوایی داد ولی علاّمه آن فتوا را ردّ کرد و گفت: «حدیثی در مورد فتوای شما نداریم.»

آن مرد گفت: «حدیثی در این مورد شیخ طبرسی در کتاب تهذیب بیان کرده است و شما از اوّل کتاب تهذیب فلان قدر ورق بزنید در فلان صفحه در سطر چندم این حدیث را مشاهده خواهید نمود.»

علاّمه تعجّب کرد که این شخص چه کسی است؟! آنگاه علاّمه از آن شخص پرسید: «آیا در زمان غیبت کُبری می توان امام زمان (ع) را زیارت کرد یا نه؟!»

در این هنگام تازیانه از دست علاّمه افتاد و آن شخص بزرگوار خم شد و تازیانه را از روی زمین برداشته و در دست علاّمه گذاشت و به علاّمه فرمود: «چگونه صاحب الزّمان را نمی توان دید در حالی که دست او در میان دست توست.»

پس علاّمه بی اختیار خود را از روی حیوان به پایین انداخت که پای آن حضرت را ببوسد و از هوش رفت. چون به هوش آمد کسی را ندید، به خانه برگشت و به کتاب تهذیب مراجعه کرد و آن حدیث را در همان صفحه و سطری که حضرت نشان داده بود ملاحظه نمود.»

#قصص العلماء#



#علامه حلّی#دیدار علامه حلی با امام زمان#دیدار علماء با امام زمان#دیدار با امام زمان#دیدن امام زمان#زیارت امام زمان#داستان علماء#داستان امام زمان#داستان علامه حلی#دیدار امام زمان در زمان غیبت#

جبران شدن اشتباه شیخ مفید توسّط امام زمان علیه‌السلام‌
می گویند از روستایی مردی خدمت شیخ مفید رسید و در مورد زنی حامله که فوت کرده و فرزندش زنده است سؤال کرد که: «آیا باید شکم این زن را پاره کرده و طفل را بیرون آوریم و یا این که با آن بچّه، او را دفن کنیم؟»
شیخ مفید فرمود: «با همان بچّه او را دفن کنید.»
پس آن مرد برگشت. در وسط راه دید مرد اسب سواری از پُشت سر، سریع می آید، وقتی به نزدیک مرد رسید، گفت: «ای مرد! شیخ مفید فرموده است که شکم آن زن را پاره کنید و طفل را بیرون بیاورید و زن را دفن کنید.»
آن مرد نیز همین کار را کرد. پس از مدّتی اتّفاق را برای شیخ مفید بیان کردند، شیخ فرمود: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص صاحب الامر (ع) بوده است. حالا که در احکام دینی اشتباه می کنم همان بهتر که دیگر احکام دینی را بیان نکنم.»
پس به خانه رفتند و درب خانه را بستند و بیرون نیامدند. ناگاه از حضرت ولی عصر (ع) نامه ای برای شیخ مفید آمد که: «بر شما واجب است تا احکام دینی را بیان کنید و ما هم شما را همراهی کنیم و مواظب باشیم که اشتباه نکنید.»
پس شیخ مفید دوباره شروع به بیان احکام دین کرد.
#نجم الثّاقب#

#شیخ مفید#اشتباه شیخ مفید#جبران شدن اشتباه شیخ مفید#زن حامله#امام زمان=ولی عصر=ولی امر#اشتباه علماء#جبران اشتباه توسط امام زمان#دیدن امام زمان#ملاقات امام زمان با علماء#دیدار شیخ مفید با امام زمان#نامه امام زمان#تصحیح کردن اشتباه شیخ مفید توسط امام زمان#

در پست قبل خودپسندی را تعریف کردیم و علائم و نشانه های آن را بیان کردیم

حال میخواهیم بگوییم که آثار و پیامد عجب و خودپسندی چیست؟


آثار و پیامدهای خودپسندی:


۱- ندیدن عیوب خود: شیفته شدن به خود، انسان را کور و کر می کند و خودپسندی اوج شیفته شدن ببه خود است و اولین پیامد آن، ندیدن عیوب است.


۲- خودستایی: خودستایی یعنی بروز دادن آنچه در درون به آن اعتقاد دارد و ظاهر کردن فضائل توهمی خود (تعریف کردن از خود)


۳- تکبر و خود بزرگ بینی: انسان خودپسند بر دیگران تکبر میکند، ظلم می کند و دیگران را نادیده می‌گیرد.


۴- ناقص ماندن: خود پسندی موجب عدم پیشرفت در کارها و کسب کمالات می‌شود، به علت اینکه این فرد، تصور می‌کند به تمام کمالات رسیده است و نقصی در خود نمی بیند و درصدد اصلاح خویش بر نمی آید و این، یکی از کیفرهای الهی است که دچار آن می‌شود.(خودپسندی مانع پیشرفت و کمال است؛ نهج البلاغه، حکمت ۱۶۷)


۵- توجه نکردن به رحمت حق: خودپسند، اهل دعا و تقاضا از خداوند نیست و همه توفیقات را از آن خود می داند و اگر خداوند هم با او از روی عدل برخورد کند، باز هم خود را مستحق ثواب و پاداش می داند.


۶- ریا و خودنمایی: هنگامی که انسان خود را از این رذیله خود پسندی دور نگه دارد ، خود و اعمالش را قابل ارزش نمی داند تا اینکه بخواهد در معرض دید قرار گیرد.


۷- فراموش کردن گناه: خودپسند، گناهان خود را به راحتی فراموش می‌کند و آنها را گناه ندانسته و یا به خاطر نمی آورد و اگر هم به خاطر بیاورد، به آن اعتنایی ندارد، اما اگر کار نیکی از او سر بزند آن را بزرگ شمرده و دائم در نظرش مجسم می شود.


۸- حبط اعمال نیک: که به نظر من یکی از بدترین آثار خودپسندی و عجب می‌باشد، زیرا حبط به معنای از بین رفتن کارهای نیکی که قبلا انجام شده، می‌باشد. و این کیفری است که خداوند برای شخص خود پسند قرار داده است.


۹- زیاد شدن ناراضیان: خودپسند نه تنها نمی تواند بر دوستانش بیفزاید بلکه بسیاری از دوستانش را از دست می دهد، زیرا هر فطرت سالمی از چنین رذیله ای متنفر است.(مبادا خودپسند و از خود راضی باشی ، که در این صورت، ناراضیان از تو زیاد می‌شوند؛ میزان الحکمه، ج ۷ ، ص۳۴۵۴)


۱۰- کوچک شدن نزد خدا: هر چه درجه خودپسندی بالا رود ، درجه بی اعتبار شدن بالا می رود.(رضایت بنده از خودش با ناراضی بودن پروردگارش همراه است؛ میزان الحکمه، ج ۷، ص ۳۴۵۴)



در ادامه راههای درمان بیماری اخلاقی و روحی خودپسندی و عجب بیان خواهد شد...


ادامه دارد...




#تعریف خودپسندی#بیماری روحی#بیماری اخلاقی#درمان خودپسندی#تکبر و خود بزرگ بینی#خودستایی و تکبر#خود پسندی و آثار#پیامد خودپسندی#آثار خود پسندی در روایات#خودپسندی=از خودراضی#خودپسندی=عجب#

تفسیر «اللّه »

الإمامُ علیٌّ علیه السلام : اللّه ُ مَعْناهُ المَعْبُودُ الّذِی یَأْلَهُ فِیْهِ  الْخَلْقُ وَیُؤْلَهُ إلَیْهِ ، وَاللّه ُ هُوَ المَسْتُورُ عَنْ دَرْکِ الأبْصَارِ ، المَحْجُوبُ عَنِ الأوْهَامِ وَالخَطَرَاتِ .(التوحید : 89/2)

امام على علیه السلام : اللّه به معناى معبودى است که  آفریدگان درباره او حیرانند و [نیز] کسى که بدو پناه برده مى شود. اللّه ، هموست که از دیده ها پوشیده است و از وهم و خیال در پرده.

عنه علیه السلام ـ فی تفسیر قوله : «اللّه » ـ : هُوَ  الّذی یَتَألَّهُ إلیهِ عِندَ الحَوائِجِ وَ الشَّدائِدِ کُلُّ مَخلوقٍ عِندَ انقِطاعِ الرَّجاءِ مِن جَمیعِ مَن هُوَ دونَهُ ، وتَقَطُّعِ الأسبابِ مِن کُلِّ مَن سِواهُ(التوحید : 231/5)

امام على علیه السلام ـ در بیان معناى «اللّه » ـ : او کسى  است که هر مخلوقى ، به هنگام نیازها و سختى ها و قطع امید از همه چیزهاى دیگر و دست نداشتن به غیر او ، شیدایش مى شود .

الإمامُ الباقرُ علیه السلام : اللّه ُ مَعْنَاهُ المَعْبُودُ الّذِی ألِهَ الخَلْقُ عَنْ دَرْکِ مَاهِیَّتِهِ والإحَاطَةِ بِکَیْفِیَّتِهِ(التوحید : 89/2)

امام باقر علیه السلام : اللّه به معناى معبودى است که  خلایق در رسیدن به چیستى او و احاطه بر چگونگى اش حیرانند.

الإمامُ الکاظم علیه السلام ـ فی مَعنَى «اللّه » ـ : اِستَولى عَلى ما دَقَّ وجَلَّ(الکافی : 1/115/3)

امام کاظم علیه السلام ـ در معناى «اللّه » ـ : بر هر چیز  کوچک و بزرگ ، چیره است .

الإمامُ الرِّضا علیه السلام : إنَّ فی تَسمِیَةِ اللّه ِ عزّ وجلّ الإِقرارُ بِرُبوبِیَّتِهِ وتَوحیدِهِ(عیون أخبار الرضا : 2/93/1)

امام رضا علیه السلام : در نامیدن خداوند عز و جل به اللّه  ، اقرار به ربوبیت و یگانى او نهفته است.

#الله=خدا#الله=معبود#تفسیر الله#معنای الله#الله در روایت#وجود الله#تفسیر الله در روایات#

خودپسندی و عجب

تعریف خودپسندی: رضایت از خود و خود را کامل و نیکوکار دانستن و بزرگ شمردن عمل صالح و بر خدا منت گذاشتن به خاطر داشتن آن نعمت و خود را مقصر ندانستن و یا اینکه منعم(نعمت دهنده) را فراموش کردن

اگر کسی از نعمتی شاد شود به آن جهت که آن نعمت را از آن خود بداند و غافل از آن که نعمت از طرف خداست این را عجب گویند.

علائم و نشانه های عجب:

 ۱- منت گذاشتن بر خدا به خاطر ایمان و عمل خویش به گونه ای که فکر کنند به خاطر ایمان او، مردم از کفر بیرون آمده اند و دین خدا ترویج پیدا کرده


۲- خود را در سلک مقربین و محبوب خدا دانستن و اگر ذکری از اولیاء خدا برده شود خود را از اولیاء الله دانستن


۳- به خاطر کسب عمل صالح خود را طلبکار خدا بداند  و خود را مستحق ثواب و پاداش بداند، گر چه خداوند با عدل با او برخورد کند.


۴- برتر دانستن خود از دیگران و آنها را کوچک شمردن


۵- کوچک شمردن گناه


۶- سرمست و سرخوش شدن انسان به کارهای خیر


فرق مورد اخیر با خوشحال شدن به سبب توفیقات الهی این است که در خوشحال شدن ناز کردن وجود ندارد و با شکر گذاری از خداوند همراه است ولی در سر مست شدن چنین نیست.

در ادامه آثار و پیامدهای خودپسندی و راههای درمان آن بیان خواهد شد...

ادامه دارد...

 #خود پسندی =عجب#تعریف خود پسندی#علایم خودپسندی#نشانه های خودپسندی#آثار و پیامد خود پسندی#درمان خودپسندی#رضایت از خود#خانه دوست#علی کشاورز#

در دو پست قبل؛ تعریف، منشا و پیامد های بدبینی بیان شد.

اما حال میگوییم که راههای درمان بیماری اخلاقی و روحی چیست؟


راه های درمان بیماری بدبینی:


۱- پرهیز از شتاب زدگی در قضاوت کردن:

اگر چیزی شنیده یا دیده شد، سریع قضاوت نشود.

(هرگاه گناه بد بردی، قضاوت نکن؛ بحارالأنوار ج۷۲، ص۱۹۶)



۲- بدبینی به خود: خوشبینی به خود، زمینه ی بدبینی به دیگران است.

مرا پیرِ دانایِ مرشد شهاب

دو اندرز داد بر رویِ آب

یکی آنکه بر خویش خوشبین مباش

دگر آنکه بر خلق بدبین نباش


۳- توجه به زیان های بدبینی


۴- حمل بر صحت گذاشتن


۵- عمل نکردن به مقتضات بدبینی: از اقتضائات سوءظن؛ غیبت کردن، بی احترامی و تخریبِ شخصیتِ فردی که به او بدبین شده ایم، می باشد


۶- اصلاح نفس

**********      ***********        ***********

چند نکته:

نکته اول: سوءظن و بدبینی زمانی رخ می‌دهد که به آن ترتیب اثر داده شود.

نکته دوم: شک کردن از مصداق سوءظن نیست.

نکته سوم: دین به ما اجازه نمی‌دهد تا خود را در موضع تهمت قرار دهیم و زمینه ساز بدبینی شویم، به این صورت که فرمودند؛ از مواضع و مکانهای تهمت بپرهیزید.(بحار ج۷۵، ص۹۳)

نکته چهارم: گاهی اوقات بدبینی مجاز، بلکه لازم است، و آن زمانی است که فساد بر جامعه غلبه داشته باشد و در محیطی که بیشتر افراد آن گرفتار فساد و آلودگی هستند. چه بسا خوش گمانی در این موارد موجب فریب خوردن و ضرر دیدن انسان است.

(نهج البلاغه، حکمت ۱۱۴؛ نهج البلاغه؛ هرگاه نیکوکاری بر روزگار و مردم آن غالب آید، اگر کسی به دیگری گمانِ بد برد که از او عمل زشتی سرنزده، ستمکار است، و اگر بدی بر زمانه و مردم آن غالب شود، و کسی به دیگری خوش گمان باشد، خود را فریب داده است)


برگرفته از کتاب بیماریهای اخلاقی از همت سهراب پور



درمان بدبینی#بدبینی در احادیث#بدبینی در روایات#منشأ بدبینی#راههای بدبینی#پیامد بدبینی#آثار بدبینی#بدبینی=سوءظن#

شهید برونسی و حضرت زینب(س) 

کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم. تو جعبه های مخصوص،مهمات می گذاشتیم. ودرشان را می بستیم.گرم کار،یک دفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه،با چادری مشکی!داشت پابه پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.

با خودم گفتم:حتماً ازاین خانم هاییه که می یان جبهه.اصلاً حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود.به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودند وبی[توجه] می رفتند ومی آمدند،انگارآن خانم را نمی دیدند. قضیه، عجیب برام سؤال شده بود.موضوع،عادی به نظرنمی رسید.کنجکاو شدم بفهمم، جریان چیست!رفتم نزدیک تر، تا رعایت ادب شده باشد.سینه ای صاف کردم وخیلی با احتیاط گفتم:خانم!جایی که ما مردها هستیم،شما نباید زحمت بکشید.رویش طرف من نبود.به تمام قد ایستاد وفرمود:«مگرشما درراه برادرمن زحمت نمی کشید؟»یک دفعه یاد امام حسین(ع) افتادم واشک توی چشمام حلقه زد.

خدا بهم لطف کرد، که سریع موضوع را گرفتم وفهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم ونمی دانستم چه بگویم .خانم، همان طور که روشان آن طرف بود، فرمود:«هرکس که یاور ما باشد. البته ما هم یاری اش می کنیم»

ادامه مطلب بدبینی و سوءظن...

در پست قبل سوءظن را تعریف کردیم و منشاء آن را بیان کردیم اما حال می گوییم که آثار و پیامدهای بدبینی چیست؟


آثار و پیامدهای بدبینی:


۱- مردم گریزی: یکی از اثرات بد بینی مردم گریزی است زیرا زندگی اجتماعی بر اساس انس و الفت میان انسانها و اعتماد متقابل است و اگر انسان‌ها به یکدیگر بدگمان شوند اعتماد متقابل خدشه دار می شود و الفت به تنفر تبدیل می شود (هرکس خوشبین باشد از همگان گریزان شود؛ غررالحکم حدیث ۹۰۸۴)


۲- نابودی عبادت: (میزان الحکمه جلد ۷ صفحه ۳۳۹۶؛ بپرهیز از بدگمانی زیرا بدگمانی عبادت را فاسد می کنند)

از آنجایی که بدگمانی موجب قضاوت نادرست می شود و به تبع آن موجب بدگویی و غیبت می شود در نتیجه فساد عبادت را به دنبال دارد 


۳- ناآرامی: یکی از آثار بدبینی ناآرامی است، زیرا بدگمانی یکی از بیماری های خطرناک روحی است و شخص بدبین همواره عذاب میکشد و دلش بر اثر افکار باطل تیره شده است.

(امام علی علیه السلام می فرمایند: بدگمانی صاحبش را هلاک و دوری کننده از شخص بدگمان رستگار می گرداند)


۴- عدم اعتماد متقابل: سوء ظن باعث بی اعتمادی به دیگران می‌شود افراد به چشم خیانت کار به هم می نگرند و از یکدیگر فرار می کنند.

(بدترین مردم کسی است که به سبب بد گمانی به مردم اعتماد نمی‌کند و کسی هم به سبب کردارش به او اعتماد نمی کند؛ میزان الحکمه ج ۷ ، ص۱۱۵۶۶)


۵- برانگیختن دیگران بر شرارت ها: سوء ظن موجب می شود تا کارهای شایسته به فساد تبدیل شود زیرا سوءظن موجب بی اعتمادی و واکنش‌های منفی در دیگران می‌شود


۶- خوشحال کردن شیطان: یکی دیگر از آثار و پیامدهای بدبینی خوشحال کردن شیطان است که باعث خشم خداوند می شود


۷- عدم تکریم و تجلیل از بدبین و با دیده ی حقارت نگاه کردن به او


۸- کوتاهی در ادای حق بدبین از طرف دیگران


۹- جستجو کردن عیوب و لغزش‌ها: بر خلاف کسی که به دیگران حسن ظن داشته باشد.

 

۱۰- بدنهاد و بد سرشت شدن شخص بد بین


۱۱- محروم شدن از دوستان دلسوز


برگرفته از کتاب بیماری اخلاقی از همت سهراب پور

منتظر ادامه مطلب باشید...

در ادامه راههای درمان بیماری بدبینی بیان خواهد شد

ادامه دارد...


#آثار سوءظن#ریشه های سوءظن#منشا بدبینی#تعریف بدبینی#درمان سوء ظن#پیامد بدبینی#آثار بدبینی#درمان بدبینی#بدگمانی#بدبینی#سوءظن#

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد بلند شد اومد جبهه یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...

... اجازه گرفت و رفت مشهد دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه توی وصیت نامه اش نوشته بود :در راه برگشت از حرم امام رضا ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...

...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر گریه می کرد و می گفت: یا امام رضا منتظر وعده تونم آقا جان چشم به راهم نذار... توی وصیتنامه ساعت شهادت ، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود؛ شهید که شد ، دیدیم حرفاش درست بوده دقیقا توی روز ، ساعت و مکانی شهیـد شد که تو وصیت نامه اش آورده بود...

[ خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی راوی : حاج مهدی سلحشور ، همرزم شهید ]

خاطره ای از کربلا

 امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادت‌نامه خود را می‌گفتند و یک نفر پش بی‌سیم یادداشت می‌کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آن‌ها را بزنیم، بعد بمیریم. تانک‌ها همه طرف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه‌ها زدند. دومی در حال عقب‌نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهیِ پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر... حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود...

قسمتی از وصیت‌نامه فرمانده شهید:

ای امام! تا لحظه‌ای که خون در رگ‌های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد، لحظه‌ای نمی‌گذاریم که خط پیامبرگونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده‌ام، سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی‌خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه‌ای که خرمشهر سقوط کرد، من یک‌ماه بطور مداوم کربلا را می‌دیدم. هر روز که حمله‌ی دشمن بر برادران سخت می‌شد و فریاد آن‌ها بی‌سیم را از کار می‌انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می‌رفتم، گریه را آغاز می‌کردم و فریاد می‌زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.

بدبینی و سوءظن: اگر انسانی درباره ی رفتار و گفتار دیگران، افکار و خیال های ناروا داشته باشد و به آن ترتیب اثر بدهد و آن افکار را به صورت واقعیت ببینند، دچار این بیماری اخلاقی شده است.


منشأ و ریشه های بدبینی:


۱- قیاس به نفس: انسان های پاک، دیگران را پاک می بینند و انسان های آلوده دیگران را آلوده می بینند امام علی علیه السلام می فرمایند: آدمِ بد به هیچکس خوشبین نیست زیرا همه را مانند خودش می داند(غررالحکم ج2175)


۲- ضعف ایمان: ایمان، با بدگمانی سازگار نیست(میزان الحکمه ج ۷، ص۳۳۹۶)


۳- خبث باطن: بدبینی به کسی که خیانت نمی کند از پستی است(میزان الحکمه)


نیک بینان بلند اقبال اند

زآنچه بینند شاد و خوشحالند

وآنکه بد بیند بدش به خود است

هر کس و هرچه را که دید، بد است


۴- ضعف نفس: ضعف نفس، باعث حالت اضطراب و آشفتگی فکری و وسوسه می شود و انسان ضعیف النفس نمی‌تواند حقایق را ببینند و در نتیجه در مورد دیگران دچار بدبینی و بدگمانی می‌شود.


۵- همنشینی با اشرار: انسان های شرور از افراد پاک، عیبجویی می کنند و ضعفِ کوچک آنها را بزرگ می‌کنند و در صورت نبودن ضعف، ضعف تراشی می‌کنند همنشینی با این افراد موجب اخذ رفتار و تفکرات آنها می شود.

همنشینی با بدان بدگمانی به نیکان را در پی دارد(بحارالأنوار ج۷۴ ، ص۱۹۷) 


۶- غرور و خودخواهی: انسانِ مغرور، اعمال و رفتار خود را ملاکِ حق قرار می‌دهد و هرگاه دیگران در خط او نباشند، نسبت به آنها بدبین می‌شود و از آنها بدگویی و کارهای آنها را حمل به شر می کند.


۷-شیطان زدگی و پیروی از وسوسه های شیطان


برگرفته از بیماریهای اخلاقی از همت سهراب پور


ان شاءالله، کسانی که مورد سوء ظن ما واقع شده اند و ما به این سوءظن، ترتیبِ اثر داده ایم، ما را ببخشند.


در ادامه، آثار و پیامدهای بدبینی و همچنین راه های درمان آن، بیان خواهد شد...

ادامه دارد...


قال امیرالمومنین علیه السلام:

 انّما سمّی الرّفیق رفیقا لانّه یرفقک علی صلاح دینک فمن اعانک علی صلاح دینک فهو الرّفیق الشّفیق

امام علی علیه السلام می فرمایند:

 جز این نیست که رفیق را رفیق گویند بخاطر آنکه همراهی کند و یاری رساند تو را در اصلاح دین تو، و اگر کسی تو را بر اصلاح دین و آیینت همراهی کرد او رفیق مهربان است

غررالحکم

توبه فضیل عیاض 

فضیل گر چه در ابتدای کار راهزن بود و همراه با نوچه‌های خود، راه را بر کاروانها و قافله‌های تجارتی می‌بست و اموال آنان را به غارت می‌برد، ولی دارای مروت و همتی بلند بود، اگر در قافله‌ها زنی وجود داشت، کالای او را نمی برد و کسی که سرمایه اش اندک بود، از سرقت مال او چشم می‌پوشید، و برای آنان که مال و اموالشان را می‌ربود، دستمایه ای ناچیز باقی می‌گذاشت، در برابر عبادتِ حق تکبر نداشت، از نماز و روزه غافل نبود، 

سبب توبه اش را چنین گفته اند: 

عاشق زنی بود ولی به او دست نمی یافت، گاه به گاه نزدیک دیوار خانه ی آن زن می‌رفت و در هوس او گریه می‌کرد و ناله می‌زد، شبی قافله ای از آن ناحیه می‌گذشت، در میان کاروان یکی قرآن می‌خواند، این آیه به گوش فضیل رسید: 

«أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اَللّٰهِ»

آیا برای آنان که ایمان آورده اند وقت آن نرسیده که دلهایشان برای یاد خدا خاشع شود؟ 

فضیل با شنیدن این آیه از دیوار فرو افتاد و گفت:

خداوندا! چرا وقت آن شده و بلکه از وقت هم گذشته.

سراسیمه و متحیر ، گریان و نالان، شرمسار و بیقرار، روی به ویرانه نهاد.

جماعتی از کاروانیان در ویرانه بودند، می‌گفتند: بار کنیم و برویم،

یکی گفت الآن وقت رفتن نیست که فضیل سر راه است، او راه را بر ما می‌بندد و اموالمان را به غارت می‌برد،

فضیل فریاد زد که ای کاروانیان! بشارت باد شما را که این دزد خطرناک و این راهزن آلوده توبه کرد!

او پس از توبه همه روز به دنبال صاحبان اموال غارت شده می‌رفت و از آنان حلالیت می‌طلبید، او بعد از مدتی از عارفان واقعی شد و به تربیت مردم برخاست و کلماتی حکیمانه از خود به یادگار گذاشت.

آیا وقت آن نرسیده؟

سوره الحدید آیه 16

أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ ۖ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ

آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟! و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانی داده شد، سپس زمانی طولانی بر آنها گذشت و قلبهایشان قساوت پیدا کرد؛ و بسیاری از آنها گنهکارند!


امریکایی ها قبل از انقلاب با ایرانی ها مثله یه... رفتار می کردند،به چشم یه برده به ایرانی ها نگاه می کردند،این رفتار خیلی شهید رو آزار می داد.... 

یک زن و مرد آمریکائی با سگشان آمدند داخل مغازکاوه

 سیگار بخرند. سر و وضع ناجوری داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره کریه آن مرد؛ شکسته بسته حالیش کرد ما سیگار نداریم، بعد هم با عصبانیت آن ها را از مغازه بیرون کرد. زن و مرد آمریکایی نگاهی به همدیگر کردند و حیرت زده از مغازه بیرون رفتند، آخر آن روزها کسی جرأت نداشت به آن ها بگوید بالای چشمشان ابروست.محمود روکرد به من و گفت: برو شلنگ بیار، باید این جا رو آب بکشیم. گفتم: برای چی؟ گفت: چون اینا مثل سگشون نجس اند.

شهید محمود کاوه

این انقلاب بود که به ایران و ایرانی عزت داد

دانلود آهنگ انقلابی خواننده ارزشی

کاظم بذرافکن

شهرستان خرامه


آهنگ اول با موضوع فرمان ده



دریافت


آهنگ دوم با موضوع سردار بی سر



دریافت

از خدا اجازه گرفتم که برای امروز یه ذکر تجویز کنم
این ذکر جوریه که باید در حال راه رفتن بگی و با جمعیت زیادی بگی وگرنه قبول نمیشه
راستی این ذکر حد و اندازه هم نداره هرچه بیشتر بهتر
اینم ذکر امروز:
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل

امام ما برای حیات دوباره اسلام ، درست همان راهی 

را پیمود که  رسول معظّم پیموده بود ؛ یعنی راه انقلاب
ّ انقلاب اسلامی ایران چند خصوصیت مهم وجود 

داشت همه منطبق بر حرکت اسلامیِ صدرِ اول بود:

نخست ، هدف گیری سیاسی؛ یعنی اراده قاطع بر 

حاکمیت دین خدا و اینکه قدرت از دست شیطان 

های ظالم و فاسد گرفته شود و...

دوم آنکه برای تحقق این هدف ، از توده های مومن و 

آگاه و دردمند و فداکار نیروی انسانیِ لازم گرفته شد و...

سوم آنکه خطوط اصلیِ جامعه مطلوب ، یعنی 

استقرار شریعت اسلامی که متضمن عدل اجتماعی و 

استقلال سیاسی و استغنای اقتصادی و رشد علمی و اخلاقی است...

چهارم آنکه رهبر حکیم و فقیه که عبد صالح و الگوی 

مسلمانی بود، خود پیشاهنگ این حرکت در ایمان و 

عمل شد و این ایمان ، جان او را چنان لبریز کرده بود 

که توانست دلهای بی ایمان و ظرف های تهی را از 

فَیَضان ایمان خود در صحنه عمل ، لبریز و سیراب 

کند و فروغ ایمان و امید او ، دیوارهای قطور یأس و 

بی ایمانی را بشکافد و فضای مبارزه و عمل را پُر کند...

پنجم آنکه صدق و صفا و هوشیاری رهبر، هرگونه کج روی و سازش و معامله با دشمن را و خلاصه ، هر آن چیزی را که موجب انحراف از هدف شود، ناممکن ساخت و صراط مستقیم انقلاب به سمت هدف ها ، استوار و بی اعوجاج باقی ماند.


مروری بر مستندات قرآنی و معارف انقلاب اسلامی مندرج  در پیام تاریخی حضرت آیت الله خامنه ای در اولین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی 

برگرفته از کتاب عهد مشتری



إن شاءالله 22بهمن


همه  در 


صحنه ایم ...

شب میلاد مولا علی (ع) در کنار سنگر نشسته بود و قرآن می خواند، مؤذن سنگر اطلاعات عملیات بود، و فرمانده ی یک تیم اطلاعاتی. چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خمپاره ای در آغوشش گرفت.

برای شهید «سید مهرداد نعیمی» دو مزار ساخته اند، یکی در محور مقدم طلائیه و دیگر در زادگاهش صومعه سرا، که هر مزار، بخشی از بدنش را به یادگار در خویش می فشارد.

من پاره های گوشت و حتی موهای جو گندمی سید را روز بعد از شهادتش در همان طلائیه دیدم؛ وقتی که نصف سالم جسدش را شب پیش با خود به معراج برده بودند. دو _ سه روز بعد در وصیت نامه اش چنین خواندم: «خداوندا! از تو می خواهم که هنگام شهادت، پیکرام را هزاران تکه کنی، تا هر تکه ای، تکه ای از گناهانم را با خود ببرد».

راوی : عبدالرضا رضایی نیا

0

مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذاهم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟


بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل یک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونیروهاش. فکر کردم قصد خوشگذرانی وخوردن کله پاچه دارند.

اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روی زمین نشاند. یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:

خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شد. اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزید. شما به ایران حمله کردید. ما هر اسیری را بگیریم می کُشیم ومی خوریم!!

مترجم هم خیلی تعجب کرده بود. اما سریع ترجمه می کرد. هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم.

شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوی اسرا آمد وگفت: فکر می کنید شوخی می کنم؟! این چیه!؟ جلوی صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود. مرتب ناله می کردند. شاهرخ ادامه داد: این زبان فرمانده شماست!! زبان،می فهمید؛زبان!!


زبان خودش را هم بیرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما باید بخوریدش!


من و بچه های دیگه مرده بودیم ازخنده ،برای همین رفتیم پشت سنگر.

 

شاهرخ می خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتی حسابی ترسیدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابی آنها را ترسانده بود.

 

ساعتی بعد درکمال تعجب هر چهار اسیر عراقی را آزاد کرد. البته یکی از آنهاکه افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد.بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.

(یه گروهی درست کرده بود اسمش گذاشته بود آدم خوار) 

آخر شب دیدم تنها درگوشه ای نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسیدم :

 

آقا شاهرخ یک سوال دارم؛ این کله پاچه، ترسوندن عراقی ها،آزاد کردنشون!؟ برای چی این کارها رو کردی؟!

 

شاهرخ خنده تلخی کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببین یک ماه ونیم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمی ترسه، می دونه ما قدرت نظامی نداریم. نیروی نفوذی دشمن هم خیلی زیاده. چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب، جالب این بود که نیروهای نفوذی دشمن اسرا رو ازما تحویل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما باید یه ترسی تو دل نیروهای دشمن می انداختیم. اونها نباید جرات حمله پیدا کنند. مطمئن باش قضیه کله پاچه خیلی سریع بین نیروهای دشمن پخش می شه!

 

آخرین روزهای قبل از شهادت

سه روز تا شروع عملیات مانده بود. شب جمعه برای دعای کمیل به مقر نیروها در هتل آمدیم. شاهرخ، همه نیروهایش را آورده بود. رفتار او خیلی عجیب شده. وقتی سید دعای کمیل را می خواند شاهرخ در گوشه ای نشسته بود.از شدت گریه شانه هایش می لرزید! با دیدن او ناخوداگاه گریه ام گرفت. سرش پائین و دستانش به سمت آسمان بود. مرتب می گفت: الهی العفو...

 

سید خیلی سوزناک می خواند. آخر دعا گفت: عملیات نزدیکه، خدایا اگه ما لیاقت داریم ما رو پاک کن و شهادت رو نصیبمان کن. بعد گفت: دوستان شهادت نصیب کسی می شه که از بقیه پاکتر باشه. برگشم به سمت عقب شاهرخ سرش را به سجده گذاشته بود و بلند بلند گریه می کرد!

 

صبح فردا، یکی از خبرنگاران تلویزیون به میان نیروها آمد و با همه بچه ها مصاحبه کرد. وقتی دوربین در مقابل شاهرخ قرارگرفت چند دقیقه ای صحبت کرد. در پایان وقتی خبرنگار از او پرسید: چه آرزوئی داری؟ بدون مکث گفت: پیروزی نهائی برای رزمندگان اسلام و شهادت برای خودم!!


شهادت و گمنامی  

ساعت نه صبح بود. تانکهای دشمن مرتب شلیک می کردند و جلو می آمدند. از سنگر کناری ما یکی از بچه ها بلند شد و اولین گلوله آرپی جی را شلیک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شلیک کرد و سنگر را منهدم کرد.

 

تانکهائی که از روبرو می آمدند بسیار نزدیک شده بودند. شاهرخ هم اولین گلوله را شلیک کرد. بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم. آنها بی امان شلیک می کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک اصابت کرد و با صدای مهیبی تانک منفجر شد.

 

تیربار روی تانک ها مرتب شلیک می کردند. ما هنوز در کنار نفربر در درون خاکریز بودیم. فاصله تانکها با ما کمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسید: نارنجک داری؟ گفتم: آره چطور مگه! گفت: نفربر رو منفجر کن. نباید دست عراقیا بیفته .

بعد گفت: تو اون سنگر گلوله آرپی جی هست برو بیار. بعد هم آماده شلیک آخرین گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روی خاکریز رفت. من هم دویدم و دو گلوله آرپی جی پیدا کردم. هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود که صدائی شنیدم!

 یکدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چیزی که می دیدم باورکردنی نبود. گلوله ها را انداختم و دویدم. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاکریز افتاده بود. گوئی سالهاست که به خواب رفته. بر روی سینه اش حفره ائی ایجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بیرون می زد! گلوله تیربار تانک دقیقاً به سینه اش اصابت کرده بود ، رنگ از چهره ام پریده بود. مات و مبهوت نگاهش می کردم. زبانم بند آمده بود. کنارش نشستم. داد می زدم و صدایش می کردم...

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند . شب بود که به هتل رسیدیم. آقا سید را دیدم. درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت :

شاهرخ کو!؟

 بچه ها هم در کنار ما جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم . قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد. سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم ، کسی باور نمی کرد که شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان .

 

روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد. نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟

 

گفتم: چطور مگه؟! گفت: الان عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدنش پر از تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازای عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراقی هم می گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

 

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. اوشهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم. نه شهرت نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر ، اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک های سرزمین ایران است.