خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۲:۰۰
    جمعه
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۴۸ مطلب با موضوع «ادبی :: شعر :: شعرنو» ثبت شده است

غروبِ جمعه یِ پاییز، عجب ترکیب دلتنگی...!

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ


غروب جمعه پاییز

غروبِ جمعه پاییز می‌آید
هزاران برگِ پاییزی
لباسِ زرد خود، بر تن
به زیر گام‌های عابری خسته
خزان و خشکی خود را ، به نجوا باز می‌گویند
غروبِ جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقی است،
یکی آمد، کلیدِ قفلِ لب های مرا ،آهسته بردارد
ولی من، این سکوتم، آخرین سرمایه ام را، با کسی قسمت نخواهم کرد
به تنهایی قسم، دلتنگِ دلتنگم
میان آسمانِ دل گرفته، با دلِ تنگم، فقط، یک پنجره راه است
غروب و جمعه و پاییز، عجب ترکیبِ دلتنگی
ولی من خسته ام از حسِ تنهایی
مرا با غم حسابی نیست
مرا با غصه کاری نیست
دلم می خواهد از فردا، رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت
و با این جسم و روحم ، مهربانی ها که خواهم کرد
و از یکشنبه با مردم، قراری تازه خواهم داشت
تبسم هدیه خواهم داد و دستانی که می‌بخشند
دوشنبه با خدا، من عهد می‌بندم
برایش بنده ای باشم، همان جوری که می‌خواهد
سه شنبه، مهربانی هدیه خواهم کرد
و می‌بخشم تمام آن کسانی را که من را ،سخت آزردند
و در چهارشنبه این هفته زیبا، که می‌آید
خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت
و در پنجشنبه، از دنیا و هر چیزی که دارم شاد خواهم شد
با رضایت، زنده خواهم بود
با سخاوت ،مِهر خواهم داد
با سعادت، بهره خواهم برد
ولی این لحظه را، امروز را، آخر چه باید کرد؟
کاش می‌شد از همین امروز من، دنیای خود را تازه می‌کردم
که میدانم رَدایِ حزن را من بر غروبِ جمعه پاییز پوشاندم
و چیزی جز همین احساس، در اندیشه هامان جا نمی‌ماند
که باید من رها سازم زِ خود، این باورِ تاریکِ خود را
کنون باید همین امروز، این لحظه
در غروب جمعه پاییز، برخیزم
و دنیای خودم، آنگونه ای سازم که می خواهم
که در دنیای من ،جز من، کسی را قدرت تغییرِ کاری نیست
توانستن، چه حس ناب و زیبایی
سلام ای باور روحی ز جنس روح یکتا خالق پاک خداوندی
سلام ای خالقِ دنیایِ من ، ای من
تبسم ، قفلِ لب های مرا بگشود
و اینک آن بهانه، تا ببارد چشم نمناکم
و می بارد به روی این دل روشن
کنون یک پنجره تا آسمان باز است
تنِ عریان کوچه، همچنان خشک است
هزاران برگ پاییزی، به خشکی گوشه دیوار می لغزند
هزاران شکر، انسانم!
نه برگی خشک، در دستانِ بادِ سردِ پاییزی!
غروبِ جمعه پاییز و امیدم به فردایی که می‌آید.

«کیوان شاهبداغی»

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۰
علی کشاورز

خانه دوست (۱۶)

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

از نوایِ خوشِ سهراب نوشتی بر من


آن سوالِ پرِ اندوهش را 


خانه دوست کجاست؟


لحظه‌ای چشم فرو بستم و گفتم با تو :


گرچه صد مانع میان تو و اوست


لیک چشمِ دلِ من می گوید :


خانه دوست چه نزدیک به توست


در کنارِ نفسِ گرمِ بهار....


در میانِ تو و باران و زمین...


لایِ گلبرگِ پر از مهرِ تمنا و سجود


او همین نزدیکی است


سایه اش هست همیشه همراه


وقتِ غم خوردن و دلتنگی ها


وقتِ سنگینی بغضِ آخر


در تمامِ سفرِ گمراهی


وقت تاریکی و بن بستِ درون


وقت تنهایی و احساسِ جنون


بر سرِ راهِ سیاهِ تردید


او کنارِ نفست جا دارد


به دم و بازدمت راه دارد


خانه دوست کنارِ دلِ توست


خانه دوست همان سینه‌ی توست



# بابک حسن زاده #



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۹
علی کشاورز

خانه دوست (۱۵)

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ق.ظ

من همان کودک اعصار و قرونم


در غروبی آرام


توی آن کوچه


که چون خواب خدا رنگین بود


رفته بودم ز درختی بالا


تا که از لانه ی نور


جوجه را بردارم


رهگذاری آمد


او نشانی مرا یافته بود از سهراب


آمد از من پرسید


«خانه دوست کجاست؟»


من نگاهش کردم


دیدگانش ، به خدا


رنگ بد خون را داشت


و دهانش ، بوی گند مرداب


جامه اش رنگین بود


لیک دیدم که دلش سخت سیاه


در کف اش شمشیری


بر لبانش صد آه...


گفتمش ، بیهُوده این راه دراز آمده ای


بازگرد


و به همان کس که تو را داد نشانی بَر گو


خانه ی دوست کجاست ؟


در زمانی بس دور


به روایت ز همه ریش سپیدان در شهر


چند قدم ، بس کوتاه


پای آن سرو بلند


زیر آن شاخه ی انگور


در کنار برکه


بقل بوته ی آن نرگس خوش چشم


همین نزدیکی


بوی باران می داد


ولی افسوس خرابش کردند


پس دگر از من و از هیچ کسی


باز مپرس


خانه ی دوست کجاست؟


او از اینجا رفته است


او نخواهد آمد



# ایرج پرنده #



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۳
علی کشاورز

خانه دوست (۱۴)

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ب.ظ

قایقی خواهم ساخت


مثل سهراب، خواهم انداخت به آب


دورخواهم شد از این خاک غریب


و رَوم تا سرکوه، شاید آنجا کسی نغمه ی عشقی خواند


باید امشب برم !


بروم تا برسم خانه دوست


دوست از دور مرا می خواند


راستی خانه ی دوست کجاست؟


کلبه ای در وسط جنگلِ دور؟


خانه ای در دل کوه؟


شایدم بر لب رودی باشد!؟


یا کنار دل یک پروانه!


خنده بر لب دارم و امیدی در دل


میروم در دل کوه


ته جنگل ، لب رود


دل پروانه صدایش رازیست!


قاصدک را دیدم و از او پرسیدم:


خانه ی دوست کجاست؟


قاصدک خندید


دل پروانه به نجوا لرزید


آسمان هم بارید


وصدایی درون دل من می پیچید:


خانه ی دوست درون دل ماست!



# آلاله پیرانی #



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۴
علی کشاورز

خانه دوست (۱۳)

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ق.ظ

خانه دوست کجاست!


در فرا سوی افق، نا کجا آبادیست، که درآنجا زمان


بی معنیست!


چند قدم مانده به عشق،


کوچه ای می بینی ،


که پر از نور و امید است و پر از شور و شعف.


عرض آن وسعتی اندازه پرهای شقایق دارد،


تهِ آن کوچه کمی نا پیداست،


منتظر می مانی، تا که پیک از ره دوری برسد!


ناگهان می بینی در افق مرغی را،


که پری رنگ شقایق دارد،


و دلی هم نفس باد صبا،


و نگاهی که از خواب گل عشق معصوم تر است!


رمز آن خانه، ز او می پرسی، غزلی می شنوی،


متن آن اینگونه:


در این خانه، رهش میخانه است


غیر مستان با همه بیگانه است


قدم اول آن جام شراب


شرط بعدش قدح و پیمانه است


محرم راز شدن هم رندی است


و آن کلید در صاحب خانه است


هر که این را نهد پای شود محرم راز


ور کسی راه دگر رفت دلا دیوانست


مست آن صوت دل آویز به خوابی ابدی خواهی


رفت...!



# مساح جوریابی #


أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۰
علی کشاورز

خانه دوست (۱۲)

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۴۰ ب.ظ

بارش شبنم آرزو بر چهره نیاز


گاهی تو را


به گریه وا میدارد


بی آنکه


کسی صدای زجه ات را بشنود!


دستی از آنسوی قاب عکس زندگی


بسویت دراز میگردد


و بی آنکه گرمی اش را


احساس کنی 


از تو دور میشود !


و همواره این سؤال 


ذهنت را به چالش میکشاند


که براستی


خانه دوست کجاست؟


# خسرو امینی #


# أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم #

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۴۰
علی کشاورز

خانه دوست (۱۱)

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۰ ب.ظ

نردبانی خواهم ساخت


همه از جنس دعا


از زمین تا عرش خدا


پله هایش همه از جنس نیاز


پله ها را یک به یک طی خواهم کرد


تا بیایم


و بیایی


به در خانه دوست...


و بیایی 


نظری بر منِ دل خسته کنی...



# شاعر: سید عبدالرضا زینت بخش #



# أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم #

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۰
علی کشاورز

خانه دوست (۱۰)

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ق.ظ

من گم شده ام


در هیاهوی شهر شلوغ


در همهمه ی مردمان فریب


 در میان آهن و سنگ


در میان فریاد ماشین ها


در ظرفی پر از غذا


در جیبی پر از پول


در خانه ای پر از تنهایی


من گم شده ام


راه را نشانم دهید


تا بدانم


خانه دوست کجاست؟



# شاعر: صید علی ملکی #



أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۰
علی کشاورز

خانه دوست (۹)

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ


خانه دوست کجاست؟

دوست کجاست؟

آن که هر لحظه مرا می خواند...

نفسِ بادِ صبا یا که عطرِ گلِ سرخ،

زردیِ برگِ خزان، دعویِ سبزیِ اوست،

دوست آیا سبز است؟

یا که نقاشیِ پُر عاطفه و رنگِ خداست؟

خانه دوست کجاست؟ 

دوست کجاست؟

گوش دارید....به هوش!

شامه هایِ دلِ خود تیز کنید، بوی عطرِ خودِ اوست...

پشت دریاها؟...نه!

روی شن زارِ تنِ ساحل ها؟...نه،نه!

دوست در مغربِ خورشیدِ تمامِ دلهاست...

خانهِ او آنجاست.

پشتِ بارانِ بهاری و تنِ خسته یِ عشق،

دوست پنهان شده است...!

عشق کو؟ ...خانهِ دوست که نه...

دوست کجاست؟



# شاعر: حامد عباسی عبدلی #


# دوست کجاست # رنگ خدا # خانه کجاست # خانه عشق # عشق کجاست #

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۶
علی کشاورز

خانه دوست (۸)

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

خانه دوست نمایان 

راه پیداست و لیک

پای را یارای رفتن نیست


حال من را دریاب

که در این پای رمق دیگر نیست

نای من هر چه که بود

فقط اندازه پیدا شدن جایت بود


حال من را دریاب

و ببین دل مردست

و از دوری تو پژمرده ست


خانه دوست کجاست ؟

خانه دوست نمایان 

راه پیداست ولیک

پای را یارای رفتن نیست...



# شاعر مهدی حاجیانی #

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۵۷
علی کشاورز

خانه دوست (۷)

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۵ ب.ظ

خانه دوست کجاست ؟

من در این تاریکی

در پی روزنه ای می گردم

که در این جاده عشق؛

بدوم تا به صداقت برسم

و در این هنگام است

که به چشمان صداقت نگرم

تا بپرسم من از او،

خانه دوست کجاست؟




# شاعر شعله #

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۵
علی کشاورز

خانه دوست (۶)

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ب.ظ

خانه دوست کجاست؟ 

خانه دوست همین نزدیکی است

تو اگر دوست بداری او را

خانه اش در دلِ توست 

گردِ غفلت به دلت بنشسته 

آب و جارو بزن این خانه ی دل را 

بتکان این همه اندوه ز دل 

که دلت خانه ی اوست

دیگر اکنون مپرس

خانه دوست کجاست؟

تو اگر دوست بداری او را 

خانه اش در دلِ توست

آری آن دوست خداست 

خانه اش در دلِ توست...


# شاعر رضا باقری #



# خانه دوست اینجاست # خانه دوست کجاست # خانه دوست داشتنی # خانه‌ی دوست همین نزدیکی است # خانه خدا # آن دوست خداست # خانه دوست دل است # دوست خانه # دوست خدا #

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۹
علی کشاورز

خانه دوست (۵)

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۱۱ ب.ظ


خانه دوست کجاست؟


دور از این پنجره هاست


آن سوی نرده چوبی حصاری خاموش


کوچه ای رو به خداست


در دل روشن روز آسمانش آبی است


خرمنِ نورِ زلالِ مهتاب ، کوچه را رنگ 


کند در شبِ تار


کاه گل کوچه همه عطر گلاب


پر از رازقی و بوی اقاقی و صفاست


مملو از رایحه خوب همه خاطره ها ست


سر در خانه دوست


بوته ای از گل داوودی سرخ، تکه ای


سنگِ سیاه


بر سر تربت شمعی که خموش و تنهاست


خلوتش خالی ز انفاسِ خوشِ باد بهار


خالی از زمزمه صوت هزار


خالی از بوی خوش ریحان هاست


خانه دوست کجاست؟


آن سوی پرچین هاست


سینه دشت خزان دیده سرد و خاموش


زیر یک شاخه لخت از سپیدار بلندِ


تنهاست.



# شاعر ر ضا باب الحوایجی #



# خانه دوست # خانه دوست کجاست # جوابی به سهراب # خانه دوست اینجاست # دوست خانه # خانه دل # شعر نو # شعر خانه دوست #


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۱۱
علی کشاورز

خانه دوست (۴)

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ب.ظ
یک نفر گفت به من:

خانه دوست کجاست؟

من نگاهش کردم

گفتمش چشم شماست


خنده ای کرد و گذشت

آن طرف تر ایستاد

بر تن باد نوشت؛

خانه اش قلب شماست...




# شاعر صلاح الدین احمد لواسانی #


# خانه دوست کجاست # یک نفر گفت به من # جوابی به سهراب سپهری # اشعاری در مورد خانه دوست # اشعار خانه دوست # خانه دوست # خانه دوست اینجاست # خانه دل #

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۰۴
علی کشاورز

خانه دوست (۳)

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۲۵ ق.ظ

خانه دوست اینجاست!

در دلِ پیرترین بوته خاک

من گلی خواهم کاشت

و بدو ریشه زِ جان خواهم داد

سبدِ خاطره ی فردا را

من به او خواهم داد

و به او خواهم گفت:

که در آن جاری شو

و به میقات بیا

از سرازیریِ آن کوه بلند

از شکافِ تنِ این تشنه کویر

پا به پای منِ تنها، تو بیا

و مرا پیدا کن

و درونِ قفسِ شیشه عمر

از محبت، از عشق

از لطافت، از مهر

از صداقت، از شعر

از خدا، از ایمان

دستِ من را بَر گیر

و بنایی نو ساز

و به سهراب بگو...

خانه دوست همین جاست! بیا!



 

# شاعر بهنام عزت نژاد #

# خانه دوست # خانه دوست همین جاست # جوابی به سهراب # در جواب سهراب # اشعار خانه دوست # شعر نو # اشعاری در مورد خانه دوست #

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۲۵
علی کشاورز

خانه دوست (۲)

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ

دل که تنگ است کجا باید رفت؟


دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟


یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟

یا به یک خلوت و تنهایی امن ،دل که تنگ است کجا 

باید رفت؟

پیرِ فرزانه یِ من بانگ برآورد که این حرف نکوست،

دل که تنگ است برو خانه دوست... 

شانه اش جایگه گریه تو،سخنش راه گشا،بوسه اش 


مرهمِ زخم دل توست

عشق او چاره دلتنگی توست.. 

دل که تنگ است برو خانه دوست...


خانه اش خانه توست...

باز گفتم خانه دوست کجاست؟

گفت پیداش کن ،آنجا پر از مهر و صفاست

صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی !

گفتمش در پاسخ:تو چقدر حساسی؛


تن من گر تنهاست، دل من با دلهاست،


دوستانی دارم، بهتر از برگ درخت


که دعایم گویند و دعاشان گویم،

یادشان در دلِ من، قلبشان منزلِ من...!

صافى آب مرا یاد تو انداخت، رفیق!

تو دلت سبز، لبت سرخ، چراغت روشن!

چرخ روزیت همیشه چرخان!

نفست داغ، تنت گرم، دعایت با من!

روزهایت پى هم خوش باشد.

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۶
علی کشاورز

من - خدا - آرامش

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ


من همانم که دلم پر شده از غلغله و خودخواهی


از درد و الم و تنهایی



و در این تنهایی دل من می خندد، هرزگی میکند ، 

هی می لرزد



دل من جای هزاران اشیاء


جای هزاران علف و کوه و در و دشت و گیاه


آری! چه درونم تنهاست.


دلم من می‌خواهد آرامشی داشته باشم همه از 

جنس بهار


همه از نور و گیاه


تا که دور کنم این همه بی پروای


در زمستانی بدین عریانی


دل من می‌خواهد رنگ نوری بزنم بر همه جا


تا نبیند همه را


به جز آن خالق زیبا را...



💗💗💗💗💗💗💗




خدایا! ای آرامش من!

دلم به دنبال آرامشی طوفانی است

عطایم بفرما....

💗💗💗💗💗💗💗💗

حرف دلم:

من ؛ آرامش ؛ خدا

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۲
علی کشاورز

بخوان ما را

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بخوان ما را


بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را
قلم را ، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر مارا ، سوی ما بازا
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا ، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی ، یا خدایی ، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن ، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر مارا
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟
وتو بی من چه داری ؟ هیچ !
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ !!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و جهان و نور و هستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم
تویی والا ترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم ، من تورا از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم ، پروردگار مهربانت ، خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم !
آیا عزیزم ، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من؟
بگو , جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من...

«کیوان شاهبداغی»



کلمات کلیدی؛ خواندن خدا؛ خدا؛ صدایم کن؛ مخلوق؛ بندگی؛ توبه؛ بازگشت؛ اشک؛ معبود؛

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۰
علی کشاورز

در گلستانه

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

در گلستانه

ﺩﺷﺖ‌ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﻓﺮﺍﺥ!

ﻛﻮﻩ‌ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺑﻠﻨﺪ!

ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺑﻮﯼ ﻋﻠﻔﯽ ﻣﯽ‌ﺁﻣﺪ!

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﭘﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ‌ﮔﺸﺘﻢ:

ﭘﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺷﺎﯾﺪ،

ﭘﯽ ﻧﻮﺭﯼ، ﺭﯾﮕﯽ، ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ.

ﭘﺸﺖ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ‌ﻫﺎ،

ﻏﻔﻠﺖ ﭘﺎﻛﯽ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﻣﯽ‌ﺯﺩ.

ﭘﺎﯼ ﻧﯽ‌ﺯﺍﺭﯼ ﻣﺎﻧﺪﻡ، ﺑﺎﺩ ﻣﯽ‌ﺁﻣﺪ، ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻡ:

ﭼﻪ ﻛﺴﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﺣﺮﻑ ﻣﯽ‌ﺯﺩ؟

ﺳﻮﺳﻤﺎﺭﯼ ﻟﻐﺰﯾﺪ.

ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ.

ﯾﻮﻧﺠﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ،

ﺑﻌﺪ ﺟﺎﻟﯿﺰ ﺧﯿﺎﺭ، ﺑﻮﺗﻪ‌ﻫﺎﯼ ﮔﻞ ﺭﻧﮓ

ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺧﺎﻙ.

ﻟﺐ ﺁﺑﯽ

ﮔﯿﻮﻩ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﻛﻨﺪﻡ، ﻭ ﻧﺸﺴﺘﻢ، ﭘﺎﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﺏ:

«ﻣﻦ ﭼﻪ ﺳﺒﺰﻡ ﺍﻣﺮﻭﺯ

ﻭ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻢ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ!

ﻧﻜﻨﺪ ﺍﻧﺪﻭﻫﯽ، ﺳﺮ ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻛﻮﻩ.

ﭼﻪ ﻛﺴﯽ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ؟

ﻫﯿﭻ، ﻣﯽ‌ﭼﺮﺧﺪ ﮔﺎﻭﯼ ﺩﺭ ﻛـَﺮﺩ.

ﻇﻬﺮ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ.

ﺳﺎﯾﻪ‌ﻫﺎ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﻨﺪ، ﻛﻪ ﭼﻪ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ.

ﺳﺎﯾﻪ‌ﻫﺎﯾﯽ ﺑﯽ ﻟﻚ،

ﮔﻮﺷﻪ‌ﺍﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﭘﺎﻙ،

ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ! ﺟﺎﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ.

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ:

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ، ﺳﯿﺐ ﻫﺴﺖ، ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻫﺴﺖ.

ﺁﺭﯼ

ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻛﺮﺩ.

ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ، ﻣﺜﻞ ﯾﻚ ﺑﯿﺸﻪ ﻧﻮﺭ،

ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ.

ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﻢ، ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺑﺪﻭﻡ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺩﺷﺖ، ﺑﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺮ ﻛﻮﻩ.

ﺩﻭﺭﻫﺎ ﺁﻭﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ، ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﺪ.»

«سهراب سپهری»

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۴۶
علی کشاورز

تپش سایه دوست

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ب.ظ

تپش سایه دوست

ﺗﺎ ﺳﻮﺍﺩ ﻗﺮﯾﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ.

ﭼﺸﻢ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﯼ ﺑﻮﻣﯽ،

ﺷﺐ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺳﺘﯿﻦ‌ﻫﺎﻣﺎﻥ.

ﻣﯽ‌ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺑﻜﻨﺪﯼ ﺧﺸﻚ.

ﺍﺯ ﻛﻼﻡ ﺳﺒﺰﻩ‌ﺯﺍﺭﺍﻥ ﮔﻮﺵ‌ﻫﺎ ﺳﺮﺷﺎﺭ،

ﻛﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﻧﻌﻜﺎﺱ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ.

ﻣﻨﻄﻖ ﺯﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﺟﺎﺭﯼ.

ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﺍﻥ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻃﻌﻢ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﯽ‌ﺷﺪ.

ﭘﺎﯼ ﭘﻮﺵ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻧﺒﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ

ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ‌ﻛﻨﺪ.

ﭼﻮﺑﺪﺳﺖ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺧﻮﺩ ﺑﻬﺎﺭ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﻣﯽ‌ﺑﺮﺩ.

ﻫﺮ ﯾﻚ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺍﻧﺤﻨﺎﯼ ﻓﻜﺮ.

ﻫﺮ ﺗﻜﺎﻥ ﺩﺳﺖ ِ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺟﻨﺒﺶ ﯾﻚ ﺑﺎﻝ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﺳﺤﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ.

ﺟﯿﺐ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺟﯿﻚ ﺟﯿﻚ ﺻﺒﺢ‌ﻫﺎﯼ ﻛﻮﺩﻛﯽ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ.

ﻣﺎ ﮔﺮﻭﻩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻣﺎ

ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﻗﺮﯾﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﺎ ﻓﻘﺮ

ﺗﺎ ﺻﻔﺎﯼ ﺑﯿﻜﺮﺍﻥ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ.

ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﺁﺑﮕﯿﺮﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺨﻮﺩ ﺳﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻢ ﺷﺪ:

ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺗﺒﺨﯿﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﺷﺐ

ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ‌ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺩﻭﺳﺖ.

«سهراب سپهری»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۸
علی کشاورز