خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۲:۰۰
    جمعه
آخرین نظرات
  • ۱۹ مهر ۹۷، ۲۲:۵۶ - مهدی سلمانی ماهینی
    شکرا"
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۲۹ مطلب با موضوع «ادبی :: شعر :: شعرنو :: کیوان شاهبداغی» ثبت شده است

غروبِ جمعه یِ پاییز، عجب ترکیب دلتنگی...!

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ


غروب جمعه پاییز

غروبِ جمعه پاییز می‌آید
هزاران برگِ پاییزی
لباسِ زرد خود، بر تن
به زیر گام‌های عابری خسته
خزان و خشکی خود را ، به نجوا باز می‌گویند
غروبِ جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقی است،
یکی آمد، کلیدِ قفلِ لب های مرا ،آهسته بردارد
ولی من، این سکوتم، آخرین سرمایه ام را، با کسی قسمت نخواهم کرد
به تنهایی قسم، دلتنگِ دلتنگم
میان آسمانِ دل گرفته، با دلِ تنگم، فقط، یک پنجره راه است
غروب و جمعه و پاییز، عجب ترکیبِ دلتنگی
ولی من خسته ام از حسِ تنهایی
مرا با غم حسابی نیست
مرا با غصه کاری نیست
دلم می خواهد از فردا، رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت
و با این جسم و روحم ، مهربانی ها که خواهم کرد
و از یکشنبه با مردم، قراری تازه خواهم داشت
تبسم هدیه خواهم داد و دستانی که می‌بخشند
دوشنبه با خدا، من عهد می‌بندم
برایش بنده ای باشم، همان جوری که می‌خواهد
سه شنبه، مهربانی هدیه خواهم کرد
و می‌بخشم تمام آن کسانی را که من را ،سخت آزردند
و در چهارشنبه این هفته زیبا، که می‌آید
خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت
و در پنجشنبه، از دنیا و هر چیزی که دارم شاد خواهم شد
با رضایت، زنده خواهم بود
با سخاوت ،مِهر خواهم داد
با سعادت، بهره خواهم برد
ولی این لحظه را، امروز را، آخر چه باید کرد؟
کاش می‌شد از همین امروز من، دنیای خود را تازه می‌کردم
که میدانم رَدایِ حزن را من بر غروبِ جمعه پاییز پوشاندم
و چیزی جز همین احساس، در اندیشه هامان جا نمی‌ماند
که باید من رها سازم زِ خود، این باورِ تاریکِ خود را
کنون باید همین امروز، این لحظه
در غروب جمعه پاییز، برخیزم
و دنیای خودم، آنگونه ای سازم که می خواهم
که در دنیای من ،جز من، کسی را قدرت تغییرِ کاری نیست
توانستن، چه حس ناب و زیبایی
سلام ای باور روحی ز جنس روح یکتا خالق پاک خداوندی
سلام ای خالقِ دنیایِ من ، ای من
تبسم ، قفلِ لب های مرا بگشود
و اینک آن بهانه، تا ببارد چشم نمناکم
و می بارد به روی این دل روشن
کنون یک پنجره تا آسمان باز است
تنِ عریان کوچه، همچنان خشک است
هزاران برگ پاییزی، به خشکی گوشه دیوار می لغزند
هزاران شکر، انسانم!
نه برگی خشک، در دستانِ بادِ سردِ پاییزی!
غروبِ جمعه پاییز و امیدم به فردایی که می‌آید.

«کیوان شاهبداغی»

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۰
علی کشاورز

بخوان ما را

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بخوان ما را


بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را
قلم را ، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر مارا ، سوی ما بازا
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا ، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی ، یا خدایی ، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن ، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر مارا
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟
وتو بی من چه داری ؟ هیچ !
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ !!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و جهان و نور و هستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم
تویی والا ترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم ، من تورا از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم ، پروردگار مهربانت ، خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم !
آیا عزیزم ، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من؟
بگو , جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من...

«کیوان شاهبداغی»



کلمات کلیدی؛ خواندن خدا؛ خدا؛ صدایم کن؛ مخلوق؛ بندگی؛ توبه؛ بازگشت؛ اشک؛ معبود؛

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۰
علی کشاورز

تقویم انتظار

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

تقویم انتظار


روزی میان صفحه تقویم های ما
با خط قرمز و زیبا نوشته اند :
روز ظهور عشق
روز تجلی قائم ، قیام نور
جشن شکوه رجعت عیسی کنار خضر
روز جهانی پیوند مردمان
روزی که پاک می شود این مرزهای پوچ
آغاز هموطن شدن هر که در زمین
روزی که نور ، می درد این پرده های شب
روز طلوع مهر ، روزغروب جهل
روز وفای عهد الهی به وارثان
روز گشودن خمخانه اله
روز تجلی آیات کبریا
روز زدودن زنگار تار دین
روز دوباره لبخند در زمین
می آید آن ذخیره عالم به روزگار
پر می شود مشام زمین از شمیم یاس
زیبا ظهور غنچه نرگس به دشت مهر
نصب ضریح گم شده ای در دیار عشق
آغاز ثبت نام زیارت به قصد یاس
هنگامه قیام قامت زیبای عاشقی
فصل دوباره قدقامت ظهور
در آرزوی دیدن اویی ؟
بشوی چشم
تقویم های ما ، همه بی صفحه ظهور
بی تاب مانده اند
در لحظه لحظه این باور حضور
ای عاشق ظهور
دلتنگ سر نهادن بر آستان عشق
در آرزوی آنکه غیبت این صفحه ظهور
این عید با شکوه
در سررسید عمر تو ، روزی به سر رسد
آری بخوان دعای عهد و فرج را
ز عمق جان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۵۶
علی کشاورز

مهر

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۱۳ ب.ظ

مهر

نبودم مدتی
در ابرها بودم
همان جایی که گاهی میرود انسان
ببیند عشق یعنی چه
خدا بود و من و عشقی که می جوشید
من و مُهر سکوت لب ؟ دو صد هیهات
از او همواره باید گفت
من و از او نگفتن با شما ؟
باور مکن هرگز
کنون برگشته ام ، از نور خواهم گفت
میان جمع گرم عاشقان
از عشق خواهم گفت
من و مُهر خموشی بر لبان عاشقم ؟ هرگز
خدا با ماست ، ما هم با خدا باشیم
کنون مِهر ست
ماه عاشقی ، فصل هزاران رنگ زیبایی
و من از مِهر می گویم
سلام ای مِهر ، ای خوبی
چه خوشبختم تو را ای ماه مهر و مهربانی باز می بینم
قلم در دست هایم
واژه خوب خدا در باور اندیشه ام
آری ، بشارت باد بر انسان
خدا با مِهر می خواند ، تمام بندگان خاطی خود را
گناه آلوده گان عاشق خوبی
خدا آغوش بگشوده ست
نه در فردا
قسم بر مهر ، ماه عشق و زیبایی
همین امروز بر گردیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۳
علی کشاورز

همین نزدیک نزدیک

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

همین نزدیکِ نزدیک

تقدیم به همه آنها که با خدای خود آشتی کردند

نمی دانم دلم را آسمانت برد
یا که شاید گریه ابرت
نسیم ات ، قطره شبنم
نگاه ماه زیبایت
خداوندا چه می گویم
خدا بودی ، تو از اول
نداری تو ، خدایی چون خودت
حال مرا اخر چگونه می توان فهمید ؟
چه حالی دارد آن حالی ، که تنها با تو می آید
تویی آنکس که می خواند ، ولی هرگز نمی راند
چه نزدیک است راه آسمان با من
به هنگامی که دستم را به سوی کهکشان راه شیری می کنم
فریاد می آرم
خداوندا ، مرا دریاب
و تو نزدیک تر ، از یک رگ گردن
به گوشم با نوای عشق می گویی :
چرا فریاد می اری !
عزیز من چه می خواهی ؟
که من پیش تو ام ،
آری همین نزدیک نزدیکم
خداوندا
مسافت بین من با تو ، به قدر کهکشان
اما تو با من ، یک کمی نزدیک تر، از یک رگ گردن !!
خدایا ، من چه خوشبختم ، که تو ، نزدیک نزدیکی
شنیدم بین عرش و بنده ات
تنها به قدر " آه " ما ، راه است
خودت گفتی جواب آه را ، البته خواهی داد
زمین اینک پر از آه است
و عرش تو کنون نزدیکِ نزدیک است
من این آیات مهرت را ، هزاران بار می خوانم
در آغاز سخن ، از اینکه رحمن و رحیمی گفتگو کردی
تو گفتی یاس از تو ، خود گناه مهلکی باشد
اگر پیمان شکستم باز برگردم
خودت گفتی که می بخشی
دلت ، تنگ صدای " یا خدای " بندگان با گناهت می شود هر شب
نگفتی حاجتم را برکسی جز تو ، نگویم من ؟
نگفتی گر بخوانم ، پاسخم را باز خواهی داد ؟
نگفتی من نترسم از خدایم ، باز برگردم ؟
خداوندا چه را غمگین شوم وقتی
دلم را بشکند دنیا
کسی در را ببندد پیش رویم
یا که دست گرم محبوبی ، نکوبد کوبه در را
به هنگامی که می دانم ،
که بی لطفی دنیا هم ، ز لطف توست
تو می خواهی که برگردم
دلم را پر کنم از نور
نخواهم از کسی جز تو
به درگاه تو چشم عشق بگشایم
به دستان تو بسپارم گشایش را
اگر گم کرده راهی مانده در راهم
بکوبم کوبه مهمانسرای خالق خود را
و من راز تمام بسته درها را
که بی یاد تو، بر قفل نشسته بر در بسته هزاران بار کوبیدم
کنون در لطف و مهر ایزد فتاح می دانم
خداوندا
تو گفتی ، بنده ات را هیچ آغوشی نخواند تا رها گردم ؟
تو گفتی منت مردم نیابد حاجت من را ؟
تو گفتی دست نا مردم ، نگیرد دست خواهش را ؟
که شاید از مسیر شرک پنهانی که می رفتم
به سویت باز بر گردم ؟
شنیدم تو صدای بنده ات را دوست می داری
و می دانی اجابت گر کنی خاموش خواهم شد
صدای خواهش من ،
رمز تاخیر اجابت هاست ؟
تو حاجت را که می دانی
اجابت را که می خواهی
چه می ماند برای بنده ات ، وقتی که می دانی و می خواهی ؟
بجز آوردن این بنده ، از راهی که بی یاد تو پیموده ست ،
بدان راهی ، که راه مومنان خویش می خوانی
خداوندا دلم را آسمانت
گریه ابرت
نسیم ات
قطره شبنم
نگاه ماه زیبایت
که نه
آری ، خداوندا چه می گویم
دلم را عشق گرم تو
و امیدی که آغوشت به روی بنده ات باز است
با خود برد




# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۰۷
علی کشاورز

عاشقی را دریاب

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

عاشقی را دریاب

من به آرامی یک شب پره
شاید به سبکبالی یک خاطره ، باید بروم
نامه رفتن من را روزی ، باد خواهد آورد
بعد از آن رفتن من
باز خورشید طلوع خواهد کرد
یاس گل خواهد داد
عید خواهد آمد
خواهرم بعد سه روز ، باز خواهد خندید
و فراموش کند کوچه ، قدم های مرا
خاطر خسته ایام ، دگر یاد مرا خواهد برد
و چه بسیار پس از ان که دگر
شمع ها فوت شوند ، کیک ها خورده شوند
جای خالی مرا ، آینه خواهد فهمید
کفش آویخته ام ، حجم خالی قدم های مرا
و تو ، هم ،
بعد دو بار آمدن چلچله ها
پیرهن ابی گلدار به تن خواهی کرد
و نسیم ، رد پایم زکف کوچه ایام ، به در خواهد برد
عکس من ، جای خودش را به گلی ، منظره ای ، خواهد داد
باز تقویم ورق خواهد خورد
رود دنیا ، جریان خواهد داشت
من به این جاری دنیا که نمی اندیشم
و نمی اندیشم ، که پس از رفتن من
تو به آن چشم پر از پرسش این راز ، چه می خواهی گفت؟
که تو هم می دانی
بعد از این رفتن من
جریان دارد رود
سرخی داغ شقایق در دشت
شوق پرواز پرستو در باغ
رد یک خاطره در باور قاب
و دلت می شکند
از غم حسرت نادیدن من
قطره اشکی چکد از گونه عشق
مهربانم امروز
قبل از آنی که رسد
پیک ناخوانده باد
قدر این مانده نفس را تو بدان
عاشقی را دریاب...





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۰۲
علی کشاورز

آری

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ب.ظ

آری

به یاد نگاهت که خیس بود
تقدیم به سکوت که گویا ترین واژه هاست

شب که از نیمه گذشت
من دلم را دیدم
که نشسته لب پاشویه حوض
آب می نوشد و یک جرعه به یاد خوش دوست
ماه هم گوشه دیوار حیاط
چشم در راه نگاهی که بجوید او را
تکه ابری به شتاب ، می دود سمت زلالیت نور
تا که پنهان کند آن چشمک زیبای فروریخته از عرش خدا
گل محبوبه شب ، عاشق عطر حضور
و هوا
بوی یاس و تو و صد خاطره و عشق خموش
آسمان بوی خدا می دهد و گوشه باغ
لب پرچین ، هوس عشق و نگاهی که بَرَد این دل ما
می نشینم لب آن بوته بابونه و باز
این دل تنگ و تو و مهر فرو خورده به ناز
سینه پنجره باز است به سمت گل سرخ
و نسیم ، رقص را یاد تن توری اویخته بر پنجره داد
شبنمی می چکد از باور برگ
دست من در دل شب ، دامن پر مهر خدا
من کلامی به لبم مانده که از روز نخست
بیم ان را دارم ، که اگر با تو بگویم انرا
پاسخت می شکند قلب مرا
نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی
دست بر سینه ببویم گل را
کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات
گندمی ، گوشه ایوان ، که تن خسته پرواز کمی شاد شود
منِ بی دل شده و شوق وصال
بذر مهرت که به دل ماند و شکفت
آسمان هست و خدا
گل شب بو وگل یاس و حجاب تن ابر
و تراویدن مهتاب و نسیم
و من و میل تو را خواندن و این پرسش سخت
کاش می شد که خدا
به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند
تو بگویی ، آری
دل من بر لب پاشویه حوض
جرعه اب ، که نوشیده ، فروداده و گفت :
می شود آن دل زیبای شما ...
و زبان دل بیچاره که بند آمد و باز
جرعه ای اب فرو داده و گفت:
می شود آن دل زیبای شما ،
بشود تنگ دل خسته ما ؟
آسمان هست و خدا
گل مینا و گل مریم و یک بوته رز
و تراویدن مهتاب و سکوت
باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او
آسمان هست و خدا
چشمکی چشم براه گذر تیره ابر
بوته نسترن و سرو و سکوت
باز می پرسد دل
می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟
می توان با تو سخن گفت و شنید ؟
و خدا
آسمانی بی ابر
چشمکی رنگ امید
و تراویدن مهتاب و نسیم
گل آلاله و مینا و سلام
و صدای دل زیبای تو در وقت سحر
وه چه
" آری "
زیباست

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۸
علی کشاورز

رمز عاشقی

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ب.ظ

رمز عاشقی

تقدیم به قلبی که گاه می شکند

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟
نشستی پای اشک شمع گریان ،
تا سحر یک شب ؟
تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،
که از شرم نبود شاد پیغامی ،
میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند
چیزی نمی خواهد ؟
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،
تلاوت کرده با تدبیر ؟
تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟
نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟
تو از خورشید پرسیدی ، چرا
بی منت و با مهر می تابد ؟
تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی
از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟
تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟
نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟
تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟
و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟
تو آیا هیچ می دانی ،
اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟
نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
ولیکن سینه ات لبریز از عشق است
شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ در آسمان را ، داده ای آیا؟
تو آوازی برای مریمی خواندی
و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟
خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟
ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،
تو آیا جمله می سازی ؟
لب پاشویه پرسیدی ،
تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟
نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق
که فردا می رسد پیغام شادی !
یک نفر با اسب می اید !
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !
کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟
تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟
چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آبی احساس ؟
نفهمیدی چرا اینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟
نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟
جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟
ز خود پرسیده ام در تو
که عاشق بوده ام آیا ؟
جوابش را تو هم ، البته می دانی
جواب این سکوت مانده بر لب را
تو هم ، ای من
به گوش بسته ، می خوانی ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۴
علی کشاورز

دلم گرم است

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ب.ظ

دلم گرم است

دلم گرم است 

چه زیبا خالقی دارم

دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی ،
میان آسمان ، چون نور می آید
شبی می خواندمش با مهر
سحر می راندمش با ناز
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم
اگر رخ بر بِتابانم
دوباره ، می نشید بر سر راهم
دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم ، که می داند
بدون لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ، اما
دلم گرم است ، می دانم ،
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند
دلم گرمِ خداوندی است
که با دستان من ، گندم برای یاکریمِ خانه می ریزد
و با دستان مادر کاسه آبی برای قمری تشنه
دلم گرم خداوند کریم خالق نوری است
که گر لایق بداند
روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور
دلم گرم خداوند صبور و خالق صبری است
که شب ها می نشیند در کنارم
تا بِبیند می رسد آن شب ، که گویم عاشقش هستم
خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده
لب و اندیشه و دست مرا ، نیکی عطا فرما
خداوندا ، هر آنکس را که با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد
به سر مشق نوشتن از تولد رهنمون فرما
خداوندا ، سعادت را نشانش ده
ز خود خواهی رهایی ده
خداوندا ، مسلمانی عطایش کن
نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را
نبندد پای زیبای پرستو را
نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را
نچیند بال مینا را
قفس آواز بلبل ؟ شرم از این بیداد
شکستن قامت گل ؟ وایِ من هیهات
دعایت می کنم ای آنکه ویران میکنی دل را
تو هم زین پس ببینی بغض مادر را
هراس و شرم بابا را
بفهمی معنی هم سفره بودن را
ترا ای نیش ، نوشت آرزو دارم
ترا ای زخم بر دل ها
دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی
ترا ای آنکه خنجر را به خون صد پرنده آشنا کردی
دعایت می کنم عاشق شوی بر یاکریم و هدهد و مینا
دعایت می کنم ای عهد بشکسته
به یاد آری ، تو پیمان الستی را
دعایت می کنم ای شمع ، در یاد آوری دیگر
رسوم همنشینی با پر پروانه را ، زین پس
تو را ای با سیاهی خو گرفته ، پرده بر افکار
مرا با لعنت و نفرین قراری نیست
دعایت می کنم
آن سان دعایی ، تا تو هم عاشق شوی بر نور
که ظلمت ، معنیِ نابودن نور است
دعایت می کنم بیگانه با ما
آشنای خوب ما گردی
کلید یک سلام مهربان
قفل لبان بسته ات را باز بگشاید
تو را ای آنکه مرگ شاپرک اندیشه می داری
تماشای پر پروانه ات ، روزی شود روزی
تو را ای مرگ جنگل آرزویت
فرصتِ زیبایِ پیوندِ نهالی آرزو دارم!
کویر اندیشه خشکنده سوزان
برایت جاری رود خروشان آرزو دارم
مرا با آرزوی مرگ و نفرین
واژه های سرد و درد آلود ، کاری نیست
تو را ای از خدا ببریده ، ای سرگشته تنها
برایت من خدا را آرزو دارم
برایت ای ز مهر و عشق بیگانه
از این پس طعم خوبی آرزو دارم
برایت ای تو را اندیشه پرواز ها دشمن
هزاران آسمان پر پرنده ، آرزو دارم
ترا در لحظه های تلخ یک سیلی
عطوفت های عیسی آرزو دارم
و وقتی آتش خشمی ترا در کام میگیرد
خلیلی مهر ابراهیم ، گلستانت کند آتش
فروش گوهر زیبای انسان گر نمودی تو
گذشت یوسفی، در روزگار سختی ات را آرزو دارم
به ایامی که سحر ساحران اندیشه سوزان است
عصای دست موسی ، دست عقلت باد
و هنگامی که فتحی هدیه می گردد
به یاد آری که رحمت بر خلایق ، سیره ختم رسولان است
نمازی را که بعد از خواندنش
عشق خدا در سینه نا پیداست
قضایش را به جا آور
تو را در خود فرو رفته
برایت درک آغوش جماعت آرزو دارم
چه باک از آنکه می گوید نخوان ، ساکت ، مگو
وقتی خدایم در اولین دیدار می گوید، بخوان ما را
چه ترس از ظلمت شب ها
به هنگامیکه نور آسمانها و زمین ، آغوش بگشاید
و می گوید ، عزیزم حاجتی داری اگر
اینک بخوان ما را
که من حاجت روا کردن برای بنده ام را، دوست می دارم
دعایت می کنم
روزی بفهمی معنی نا گفتن لب ها ، رضایت نیست
بفهمی از خدا گفتن ، ولیکن مردم آزردن ، عبادت نیست
تو آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟
چنان با من به گرمی او سخن گوید
که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمانها نیست
هزاران شرم از آن دارم
چنان با او به سردی راز می گویم
که گویی من جز او ، یکصد خدا دارم
چنان با مهر می بخشد
که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم
دلم گرم شقایق پرور ، باران سروش ، مهر آیین است
دلم گرم خدای عاشق خوبیست
هلا ای آنکه خواب از چشمها بردی
تو را آرامش شب ها گوارایت
تبسم سوز اخم آیین کین گستر
نهال خنده مهمان لبانت باد
تو ای با مذهب عشاق بیگانه
برایت عاشقی را آرزو دارم
هلا ای آنکه گریاندی مرا تا صبح
برای تو ، هزار و یک شب آرام و پر لبخند ر ا ، من آرزو دارم
تو را ای آرزویت ، قفل بر لب ها
برای تو ، کلید فهم معنای تفاهم آرزو دارم
تو ای با عشق بیگانه
اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را
تو می فهمی ، شکار شاپرک ها ، کار نازیباست
اگر حزن نوای بلبلی را در قفس احساس میکردی
دگر آواز شاد بلبلان را در قفس، باور نمی کردی
اگر ناز نگاه آهوان دشت می دیدی
تفنگت را شکسته ، مهربانی پیشه می کردی
چه لذت صید مرغان رها در پهنه آبی؟
اگر معنای آزادی ، به یاد آری
نم چشمان آن آزرده دل را گر تو می دیدی
نمازت را ادای تازه میکردی
تو ای زیبا ستیز عاشق دوری
تو را زیبا ترین زیبای زیبایان
خدا را آرزو دارم
نمی دانم دگر باید چه می گفتم
به در گفتم، تمام آنچه در دل بود
بدان امید
که شاید بشنود دیوار...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۳۸
علی کشاورز

نامه از خدا

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ق.ظ

نامه ای از او

تقدیم به آدم (ها)

سلامی از خداوند جهان
بر ساکن دنیای خاکی ، آدم تنها
حدیث این سفر از عرش عالی
تا زمین ، این فرش خاکی
من برایت باز می گویم
تو یادت هست ای آدم ، که می گفتم
حذر باید کنی از آن درخت ، اما
درخت کثرت دنیا فریبت داد
و خوردی میوه ی از جنس دنیا را
چشیدی مزه عصیان و طعم اختیارت را
پس از آن ، از مقام قرب ما ، باید تو می رفتی
تو را فرمان سکنی در زمین ، آنک برای مدتی معلوم
غریب این زمین خاکیم ، اما
تو شرمنده ، پشیمان ، سر به زیر افکنده
بردی نام آنانی که من ، بس ، دوست می دارم
قسم دادی مرا ، شاید ببخشم ، آن گناهت را
گمان کردی تو را راندم و در پشت سر بستم ؟
عزیزمن ، نفهمیدی تو را من دوست می دارم ؟
تو را ، آن اختیار ترک اولی بود
ومن را حکمتی والا
که می گوید تو را از درگهم راندم ؟
زمین باید تو می رفتی
ولیکن این زمین ، جایی برای دل سپردن نیست
تو ترسیدی رهایت می کنم
اما تورا گفتم ، دوباره باز می گردی
تو پرسیدی : زمین تبعید گاه آدم و حوا ؟
و من گفتم که نه ، اثبات عشق و باور اینجا
تو ترسیدی ، نیابی راه برگشت به سوی خالق خود را
تو را ترس فراموشی ، به زیر خاک خاموشی
تو را گفتم ، معادی باز در پیش است
زمستان، گر که می خشکد هزاران ساقه درسرما
تو باور کن ، بهاری تازه را با ما
تو گفتی : راه بین آسمان ها و زمین را من نخواهم یافت
تو را گفتم : رسولانی به ره آگاه ، می آیند
و تو گفتی ، و من گفتم
و تو گفتی ، و من گفتم ...
و تو خاموش ،
سر به زیر افکنده
حوا را نگه کردی
و فهمیدی که ، قهری با تو ، از ما نیست
دلت گرم خدایت شد ، خجل گردیده خندیدی
تو ماندی بر زمین
دل تنگ من ، اما
بدان شوقی که روزی ، باز برگردی
عزیزم ، حکمت ما را نمی دیدی
زمینی زندگانی را، تو باید امتحان صبر می دادی
که خلقت ، معنی وحدت به کثرت بود
و روزی باز این کثرت دوباره وحدتی در عشق خواهدیافت
تو ای از ما ، دوباره باز می گردی کنار ما
که این روح دمیده در تن خاکی ، نه از جنس زمین
از عالم روح و ملائک بود
و میدانستم آنجا سخت دلتنگ خدای خویش می گردی
و می جویی نشانی از خدای خویشتن اما
به جز یاد خدا ،
آری دگر چیزی ، دل تنگ تو را ، آرام نتوان کرد
در این دنیا ، تو سرگرم بجز من می شوی اما
تو ارامش بجز با من نخواهی یافت
دل شاد تو را ، شاید کسی
اما دل بشکسته و تنگ تو را
جز من کس دیگر ، نخواهد خواست
که بازی می دهد دنیا ترا
وانگه به چشمان پر از حسرت
پیام خواب می خواند
تو بیداری مهیا کن
مخواب اینجا ، دو چشم و گوش و دل ، بگشا
بخوابی گر تو در دنیا ، توفی یت ، تو را بیدار خواهد کرد
تو در دنیا بساط و توشه رفتن مهیا کن
بیاد آور سفر ، بانگ جرس آمد
تو هم بر بند محمل ها
دلت ، تنگ من اما شد ، نشانی میدهم
آنجا ، نشان من تو خواهی یافت
اگر دیدی که باران از تن عریان ابر خیس می بارد
تو دشت سینه ات را میزبان بارش ما کن ،
ترنم های باران را به گوش دل نیوشا شو
دو دستت را به پیش آور
بخوان راز پیام آسمانی را
بدان با قطره قطره بارش باران
برای مقصد هر قطره باران ، حضور یک ملک همراه خواهد داشت
دلت تنگ خدایت شد ، نوازش های باران را پذیرا شو
برای درک معنای محبت ، واژه رحمت
کناب آفرینش را ، به پیش چشم خود بگشا
بیاور صفحه باران رحمت را
بخوان معنای زیبای ترنم های باران را
تماشا کن تو باران را
ولیکن بگذر از باران ، خدای خالق باران تماشا کن
تو روزی غنچه زیبا ، گلی ، گلبرگ زیبا را اگر دیدی
بیاد آور شکفتن را
هزاران رنگ و بو از بستر این خاک سرد و تیره را بنگر
و این یعنی هزاران معجزه ، پیغمبران گل
رسولان خدا در قامت باران
نبی یعنی پیامی بر لب یک قاصدک
یعنی قسم بر خلقت موری
تماشای جهان در آیه های روشن نوری
تو باور کن خدایت را
مشامت ، عطر روز وصل را یاد اورد هر روز
فراموشت نگردد آن بهشت و جمع یاران را
تو بنگر سبزه و گل را
ولیکن بگذر از گل ، خالق گل را تماشا کن
تو خورشید جهان افروز را هر روزه می بینی
به یاد آور تو نام پاک رحمان را
که می بخشد به هستی ، بی نگاهی ، تا ببیند لایقش هستی ؟
اگردیدی تو گرما بخش و نور افروز را
آنک ، تو نور آسمانها و زمین ، آری خدایت را به یادآور
دلت تنگ ملاک گر شود ، پرواز قمری را تماشا کن
دلت تنگ نوازش های ما ، گر می شود
آری ، یتیمی را نوازش کن
تو بوی عشق می جویی ؟
سپید یاس خوشبویی مهیا کن
تبسم های ما را جستجو کردی
تلاطم های دریا را تماشا کن
که در کوهی ، رموز استواری ، سربلندی را ، تو خواهی دید
و در موری نشان قدرت ما را تو تماشا کن
تو در یک قطره یا دریا ، به یک میزان ، خدای خویش خواهی دید
اگر دیدی سیاهی را ، نپرس از من دلیل خلق تاریکی
بدان ظلمت ، نبود نور را گویند
که خلق ظلمت و شر من نخواهم کرد
و شر هم ، معنی نابودن خوبی ست
درونت ، من کتاب معرفت بگشودم اما
گوییا خواندن نمی خواهی
بخوان اینک کتاب فطرت خود را
بیابی گر خودت را ، خالقت را نیز خواهی یافت
بجز رد و نشان من ، چه می جویی؟
بگو جز من چه می بینی ؟
بگو جز من که می خوانی ؟
اگر چیزی تو می گویی ، فقط ما را تو می گویی
ولیکن بنده خاکی ، خودت این را نمی دانی
به اسم ما تو می گویی
تو آیا جز به نام ما ، به نام دیگری ایا توانی خواند؟
به اسم ما شروع کن صبح زیبا را
به نام ما ، تو عاشق شو
به اسم ما تولد ، بودن و
وانگه وفات زندگانی را
که هستی فرصتی خوبی برای درک زیبایی ، نه این دنیاست
نترس از مرگ
بسان طعم سیب تازه و زیتون
بچش طعم وفاتت را
برای درک آغوشم ، تو را یک نعمتی چون مرگ ، در پیش است
مترس از مرگ ، تو نامش را تولد نه
چه فرقی می کند ، وقتی گروهی نام آنرا مرگ بگذارند
وفات از عالم خاکی ، تولد پیش ما ، این عالم باقی
چرا اندوه ، برای این تولد ، جشن ها باید
تو بعد از این دو روز در زمین
آغوش من را باز خواهی یافت
فراموشت نگردد وعده دیدار
تو را من حافظم
آری خدا حافظ ،
تو را ای بنده بیدار...





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۰۲
علی کشاورز

مناجات

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ق.ظ

مناجات


خداوندا حضورم ده
که راز دل نهفتن را بسی دشوار
و گفتن را بسی، دشوارتر دارم
چگونه خاموشی یابم ،
بهنگامی که اینسان در خروشم
مرا نتوان نگفتن ، چون که در عشقت ، بسان باده می جوشم
خداوندا تویی حاضر ، چه می جویم
تویی ناظر ، چه می گویم
خداوندا چه شرمی دارم از ماه و ستاره
غنچه ای ، پروانه ای ، برگی
که آنها کار خود را می کنند اما ،
به کار خویش واماندم
چه نعمت ها که من را داده ای
اما زبان شکر یک ، از صد هزارش را نمی دانم
و میدانم که در تقسیم هستی ،
سهم من را هم ، هزاران بار افزون داده ای
اما خداوندا ، کمک کن ، تا فراموشم نگردد
نقش خود در نقشه هستی
ترا وقتی به یاد آرم ،
پس آنگه از تمام خواهش خود ، شرم می دارم
من از ذکر و دعا و این نماز غافلانه ، شرم میدارم
هزاران توبه کردم از نمازی که نباشد آن نمازی که تو می خواهی
خداوندا ، تو را دارم و این یعنی که دارایم
الهی گر چه مسکینم ولی دارا تر از من کیست ،
وقتی من تو را دارم ؟
خداوندا شبی چون روز نورانی
و روزی همچو شب، روحانی و زیبا عطایم کن
مرا این بس که مخلوق خدایی چون توام ، بر خویش می بالم
کرامت دارد این نسبت که من با خالق هستی کنون دارم
چه آزادم به هنگامی که من را عبد می خوانی
کمک کن تا نیالایم،من آن نفسی، که آن را پاک می خواهی
خداوندا ، توان سجده بر خاکت اگر دارم ، ولی
دل کندن از این خاک نتوانم
نمی دانم کجای بوستان هستی ام ، اما
گلم فرما که در خاری ، مرا خواری بسیار ست
خداوندا بسویت باز می گردم ، مرا بر من مگردانم
مرا شرمی ، اگر خواهم
نخواهم من ، گرفتارم
چه شرمی دارم از این من ، کنار گفتن از تو
رهایم کن تو از این من ، چه می ماند ؟ فقط این تو
خداوندا کفایت میکنی بر من
که کار من به جز با تو ، حوالت بر کس دیگر نمی خواهد
چه رسوایی از این افزون
فقیری، از فقیران دگر ، حاجت طلب دارد
الهی ، وای بر من ، گر دلی از خود برنجانم
کریما معرفت در هر عبادت روزیم فرما
الهی در به روی کس نمی بندی ،
ولی من دست و پای خویش را بستم
نفهمیدم که لبیک تو یعنی که بخوان ما را
مرا با واژه لذت ، که آسان جامه ذلت بپوشد ،
هیچ کاری نیست
عذابی باشد آن حالی ،که حال با تو بودن را نمی آرد
به هنگامیکه می گویم بجز تو ،
از کسی یاری نمی جویم ، کنارم باش
تو خالص کن عبادت های من را هم برای خود
من از غم ها و شادی ، گفته ها دارم
خداوندا تو را دارم و خوشحالم
گرفتار منِ خویشم و غمگینم
چه زیبا می شود دنیا
به هنگامی که هر سویی نظر پر می کشد ،
نقش تو می بیند
و این مُهر تو بر این پهنه هستی ، هزاران مِهر می آرد
خداوندا ، تو میدانی خلف فرزند آدم را گناهی هست
مرا این بس ، که غفاری
و می دانی که شرم کار زشت خویش را دارم
هزاران شکر ستاری
خداوندا چه زیبا خالقی دارم
که زیبا خلق خود را دوست میدارد
خودت گفتی که قلب ما ، سرای توست
خداوندا سرای خود ، تو حرمت داده احیا کن
خداوندا خودت گفتی بخوان ما را
و من نیز می خوانم
به درگاه تو با امید می آیم
که جز این در ، در دیگر نمی دانم
چه شکری دارد این نعمت ،
که من را نعمت شکرت عطا کردی
و خوشحالم که در این پهنه گیتی
که تو من را و من هم چون تویی دارم
اگر تو بنده ای چون من نمی رانی
چگونه من خدایی چون تو را از خویش می رانم ؟
بنوشان جرعه ای از باده ی هستی
چه حالی دارد این مستی
که تو ، مولای من هستی
خداوندا ، خودت را حاجت ما کن
کمک کن تا نخواهم من کسی جز تو
نخواهم از تو من ، جز تو...




# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۶:۲۰
علی کشاورز

بهشت

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۷ ب.ظ

بهشت

«تقدیم به همه مادران»

جاده ای خواهم یافت
خارج از شهر شلوغ
و سفر خواهم کرد
راه سبزی که ، مرا خواهد برد
می روم آن جایی
که دل پنجره هایش پر نور
آفتابش به تبسم به تن نازک گل
چشم ابرش نمناک
قامت جنگل زیبایش سبز
حوض زیبا،پر آب
همه ی باغ، پر از زمزمه ی پاک نسیم
می روم تا آنجا
کاتش شمع نمی سوزاند
پر پروانه ی پر از شوق پریدن در باد
و قفس ، واژه ی نازیبایی است ،
که فراموش شده است
وهمه ی چلچله ها آزادند
ساکنانش دلشاد ، گل لبخند به هم هدیه کنند
می روم در باغی
که پرستوهایش ، لانه بر شاخه نارنج کنند
صحبتی نیست ز سنگ
آسمانش آبی
رودهایش جاری
مردمانش عاشق
رنگ شادی به همه قامت باغ
همه ی باغ پر از آرامش
زیر هر سایه،دلی شاد و رها
ونگاهان ،همه لبریز سلام
دم دروازه ، کسی منتظرم خواهد بود
راه را باید رفت
و سفر باید کرد
مادرم پای خودت را بردار
برسم باغ بهشت...





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۷
علی کشاورز

تو را گفتم، نگفتم

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ب.ظ

تورا گفتم ، نگفتم ؟

تو را ای چشم یادت هست می گفتم
ببین آیات پاک مهربانی را
شقایق را تماشا کن
نظر بر آسمان افکن
فراموشت نگردد کهکشان راه شیری ،
خوشه پروین و پرواز کبوترها
نگفتم من نگاهت مهربان باشد
گره از ابروان بسته ات وا کن ، نهال دوستی بنشان
تو را ای گوش ، یادت هست می گفتم ، صدای آه می آید
نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن ، رسم زیبایست
نگفتم ناله های نیمه شب ها ،
با مناجات سحر ، پیوند خواهد خورد
نگفتم من ، نیوشا شو
سروش عاشقی از عرش می آید
تو را ای لب ، نگفتم من سلامی کن
به لبخندی ، گره از ابروان بسته ای وا کن
کلام مهربانی را ، تو احیا کن
نگفتم ، بوسه ای بر دست های خسته ای بنشان
نگفتم در هیاهوی هجوم کینه ، خود را بسته دار ، ای لب
زبان سرخ ، گفتم من ، کلام مهربانی بر تو بس زیباست
نگفتم جان تو ، جان سر سبزم
نگفتم با تو پیمان الستی با خدا بستم
نگفتم واژه دشنام را دیگر به دور افکن
تو با هر یک سلام و هر دعا ، تطهیر خواهی شد
نگفتم ای رگ گردن ، خدایم را سلامی ده
تو را گردن ، نگفتم زیر بار حرف ناحق ، خم مشو هرگز
تو را ای شانه من گفتم ،
که باید تکیه گاهی بر سری با گریه های نیمه شب باشی
تو را گفتم ، قدمهای یتیمی بر تو ، یعنی شیعه عاشق
نگفتم بار مردم را پذیرا باش
تو را ای دست یادت هست می گفتم
شکسته بال قمری را دوایی نه
به آبی ، تکه نانی ، یا کریمی را پذیرا شو
تو نشکن ، بازوان سبز و زیبای درخت و قامت گل را
خدایی دست مردم را تو حرمت نه
که کار قفل و زنجیر و قفس ، کاری خدایی نیست
تو را ای دل ، نگفتم مهربانی کن
ببخشا ، رحم کن ، با مردمان ، زین پس مدارا کن
نگفتم عاشقی ، رسم خوشایندی ست ، عاشق شو
ترا گفتم ، نگفتم ، دلبری آیین خوبان است
نگفتم دل اگر بردی ، نگاهش دار
امانت دار پاکی باش
نگفتم دل شکستن ، کار خوبی نیست
نگفتم عاشقی را پیشه ات فرما
نگفتم من که دلگیری ،
رسوم رهروان راه پاکی نیست
تو یادت هست می گفتم ، عزیزم آسمانی باش
و با اهل زمین ، آیین مهر جاودانی بند
نگفتم دین بجز عشق به خوبی ، نفی زشتی نیست
نگفتم مردمانی را که با ما یا برادر یا که همنوعند ، حرمت دار
تو را ای عشق ، من گفتم خدایی شو
تو بند این زمین ، از پای خود وا کن
پریدن تا خدا ، اندیشه ات باشد
تو را ای سینه من گفتم ، گشایش ، هدیه پاک خداوندی ست
نگفتم ذکر لب ها ، می رود تا عرش
تو را گفتم که در تنگی ، گشایش های بسیار است
نگفتم در دل هر رنج و سختی ، راحتی پیداست
تو فارغ گر شدی از غم ، هزاران ، شکر او را ، بر زبان آور
و با رغبت ، خدایت را عبادت کن
تو را ای پای خوبم ، من تو را گفتم
قدم در راه خوبی نه
تو را گفتم که راه بی خدا ، آغاز پایان است
نگفتم من، فرو افتادگان را هم ، خدایی هست
سر آغاز بدی ، پایان خوبی هاست
بخواه از او ، که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش ، با نور
تو را ای نفس ، یادت هست می گفتم
که با یاد خدا، آرامشت را ارمغان آور
رضایت را مهیا کن
که راضی می شوی از او
و راضی می شود از تو
گوارایت کنون ، وارد شدن در وادی خوبان
نگفتم من تو را ای جان
از این پس ، لایق تقدیم جانان شو
تو را ای من ، ببینم خوب یادت هست می گفتم
که عالم محضر ، پاک خداوندی ست
و عصیان تا به کی ، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا
نگفتم من تو را ای من ، قسم بر روز روشن
بساط این منیت را بدور افکن
ز جا برخیز و بنیان حجاب از دیده ها برکن
که بی تو
با دو چشم دوست ، دیدار جهان ،آغاز زیبایی ست
شنیدن با دو گوش از جنس او ،
زین پس ، نوای زندگانی ، شاد و روح افزاست
اگر دستم شود دستش ،
که بالاتر ز هر دستی ست
دگر باری بروی این زمین و خسته ای ، بی کس نخواهد ماند
خدایی سینه ای از جنس او ، جای تمام مردم دنیاست
و قلبی از نژاد عشق او ، کارش نثار مهر و خوبی ،
در رگ و اندیشه زیبای انسان هاست
که با پای خدا ، جز راه خوبی کس نخواهد رفت
کنون ای روح زیبا
یادگار و رهنمای خالقم در من
بیا و این من سر گشته را دریاب
تو زیبا کن مرا بی من
به چشم و گوش و دست و قلب من رنگ خدایی زن
خلیفه بودنش را یاد من آور
دل و اندیشه و کردار من ، زین پس خدایی کن
خلاصه
روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره
از این پس مرحمت فرموده
این مخلوق اشرف را
تو ، آدم کن...
************           ************           ************
حدیث قدسی نبوی:
«هیچ بنده ای با چیزی محبوب تر از واجبات به من نزدیک نمی شود .
بنده ، همواره با کارهای مستحب به من نزدیک می شود اما آنجا که دوستش
می دارم و چون محبوب من شد ، گوش او می شوم که با آن می شنود
و چشم او می شوم که با آن می بیند و زبان او می شوم که
با آن سخن می گوید و دست او می شوم که با آن قدرت می کند»





# کیوان شاهبداغی #

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۰
علی کشاورز

خدا را دیده ای ایا

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۲۳ ب.ظ

روزی دعلب یمانی از مولا علی پرسید : یا امیرالمومنین ، آیا پروردگارت را دیده ای ؟
مولا پاسخ می دهند : مگر من چیزی را که ندیده باشم ، می پرستم ؟

خدا را دیده ای آیا ؟

خدا را دیده ای آیا ؟
تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردائی
هراسی می رباید خواب از چشمت
کسی ، خورشید و صبح و نور را
در باور روح تو ، می خواند
و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی
و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد
طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند
کلام گرم محبوبی
کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،
به گوش ات با نوای عشق می گوید:
غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی
تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،
ته قلبت پشیمانی
و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی
نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟
یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید :
بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ
که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی
و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی
رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست
و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی
یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی
به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق
به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی
دلت را برده اما ، باز پس دادند
دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر
درون غار تنهائی ، به لب غوغا ، ولی راز سخن با او ، نمی دانی
کسی چون نور می گوید ، بخوان
و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم
و او با مهر می گوید
بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را
و تو با گریه های شوق ، می خوانی
تو آیا دیده ای
وقتی که بعد از قهر و بد عهدی
به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی
به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی
به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد
و می پوشاند او ، اسرار عیبت را
و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد
جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد
و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی
تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای
آنگاه می بینی ، بجز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست
کسی آهسته می گوید
نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجویی ؟
تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،
اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟
اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟
پس آنگه یک شعاع نور ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد
تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند
و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی
تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست
به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد
و چشمان امیدت
گونه های چشم در راه تو را ،
با بارشی ، سیراب خواهد کرد
و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید
تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی
که شب هنگام ، سر به زیر افکنده
شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند
کسی آهسته می گوید :
سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن
سوار صبح در راه است
تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها
بساط زورق اندیشه را
در صد خروش موج می پیچد
کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر
و می داند که تو
بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری
بدون گفتن یک ، یا خدا
این نا خدا ، از یاد خواهی برد
خدا را دیده ای آیا ؟
به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی
به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی
کسی می بیندم آیا ؟
کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟
جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی
جوابت را ، خودش با تو ،
و با لحن و کلام مهر می گوید
که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا
آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق
اجابت می کنم ، با مهر
هدایت می شوی ، بر نور
خدا را دیده ای آیا ؟
گمانم دیده ای او را
که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را
به چشم سر ، که نه
او خود گشاید ، دیده های روشن دل را
لطیف و خلق آگاه است
چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا
چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی

وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
(سوره بقره آیه ۱۸۶)
و هنگامی که بندگانم از تو در بارۀ من بپرسند (که من نزدیکم یا دور) من نزدیکم و دعاى دعاکننده را هنگامى که مرا بخواند پاسخ مى‏گویم. پس آنان هم دعوت مرا بپذیرند وبه من ایمان بیاورند تا آنان راه یابند.
در این آیه خداوند جواب می دهد که من نزدیکم و دعای دعا کنند ه را اجابت می کنم حتی به پیامبر هم نمی فرماید به آنها بگو ، بلکه خود خداوند مستقیماً جواب می دهد.
لا تُدرِکُهُ الابصارُ چشم ها او را درنمی یابند
وَ هُوَ یُدرِکُ الابصارَ و اوست که دیدگان را درمی یابد
وَ هُوَ اللطیفُ الخبیرُ و او لطیفِ آگاه است. سوره مبارک انعام ، آیه 103




# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۳
علی کشاورز

هفت قدم با او

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۱۰ ب.ظ

هفت قدم تا او

و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد
بوته ی خاطر آن یار، گلی خواهد داد
یک نفر باز تو را خواهد خواند
و تو خواهی فهمید ، که به آغاز سفر نزدیکی
کوله بارت بردار
دست تنهایی خود را ، تو بگیر
و از آیینه بپرس
برکه ی روشن خورشید کجاست؟
تو به امید و پر از شوق وصال
به بلندای پر از جذبه ی آن قـله ، سفر خواهی کرد
لب آن برکه ی نور
مهربانی در راه
کوزه ی روشن نوری در دست
به تو خواهد خندید
و تو احساس عجیبی داری
عاشق هجرت از خود و رسیدن به بـلندای وصــــال
گوش بسپار به آواز خدا
آشنایی که به آرامـش آن برکه ی نور
و رها گشتن از خویش ، تو را می خواند
با سـلامی زیبا
جرعه ای نور ، تو را خواهد داد
و تو سیراب ، از آن خواهی شد
اوج پر جذبه و تنــها و بلند
که دل تنگ تو را می خواهد
دست در دست یقین
تا نوک قله ، تو را می خواند
یک قدم مانده به اوج
از پس قله ی کوه ، پرتو روشن خورشید ، تو را خواهد یافت
و تو شیدا و صبور
غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد
و سراسیمه به ره توشه نظر خواهی کرد
کوله بارت خالی ست
همچو دیدار یخی با خورشید
چکه ، چکه ، تو در آن قله فرو خواهی شد
شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده ست
پای آن قله ، فنا خواهد شد





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۰
علی کشاورز

آدم

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ب.ظ
آدم

آدم اینجا که زمین است ، بیا برگردیم
حرف من با تو همین است ، بیا برگردیم
گر تو از روضه رضوان به غضب رانده شدی
عذر خواهی بکن از حضرت باری تو ، بیا برگردیم
خاک اینجا چه غریب است و هوا بارانی
تا به سر سنگ نباریده ، بیا برگردیم
قبل ما حتم که ابلیس فرو آمده است
آدم اینجا نپسندند ، بیا برگردیم
گر تو هابیل شوی ، خصم تو را در خانه ست
تا تو با دست برادر نشدی کشته ، بیا برگردیم
گر بگوئی که خدا نیست ، بجز حضرت حق
تا تو را آتش نمرود ، نبلعیده بیا برگردیم
به عصا تکیه زنی ؟ طور به آتش بکشی ؟
نیل فرعون به تو آغوش گشوده ست ، بیا برگردیم
دم عیسی نتواند که کند زنده کسی
عشق اینجا به صلیب است ، بیا برگردیم
یوسف اینجا به ته چاه سزاوار تر است
تا تو را جامه برادر ندریده ست ، بیا برگردیم
زان محمد (ص) که امین است و رسول نبوی
تا که دندان نشکستند بیا برگردیم
چاه از نعره وارونه کنون لبریز است
کوفه آبستن پستی ست ، بیا برگردیم
نیلی گونه سزا نیست چنین یاس کبود
تا که پهلو نشکستند ، بیا برگردیم
سر به سر نیزه حسین است ، چه لب تشنه ، غریب
تا که هل من نصرش را نشنیدیم ، بیا برگردیم
از لب ماه چه بوی عطشی می اید
گریه مشک چه تلخ است ، بیا برگردیم
هر که با زور ستیزد ، برود سینه خاک
تا که این خاک تو را خانه نگردیده ، بیا برگردیم
گر جمالی بدهد روی تو را خالق عشق
تا که پیراهن تو ، پاره نگردیده ، بیا برگردیم
هیچ کس را نبود تاب شنیدن ز خدا
تا به زندان تو نیفتاده ، بیا برگردیم
تو غریبی و یتیمی به چنین منزل خاک
فکر یاری ز یتیمان چو به سر نیست ، بیا برگردیم
گوئیا اهل زمین بی خبرانند همه
تا که در خوابند و بیدار نگردیده ، بیا برگردیم
اندکی بیش ز راندن نگذشته ست هنوز
تا که قفل در دروازه نبستند ، بیا برگردیم
سینه خاک بود جایگه دختر خرد
تا که دختر به جفا کشته نگردیده ، بیا برگردیم
گر سیاهی تو ، در اینجا نشوی بخت سپید
تا به دنیا تو سیه روی نگردیده ، بیا برگردیم
هر که تزویر و زر و زور نیاورده ، چه باید بکند ؟
بهترین حرف سکوت است ، بیا برگردیم
گر تو گندم بخوری جایگهت نیست بهشت
نرخ این نان چو ندانسته ، بیا برگردیم
تو و هم صحبتی یار و ملاقات حبیب
تا که این سینه تو را تنگ نگردیده ، بیا برگردیم
تو به یک جرم شدی رانده ز جنت ، اکنون
اینهمه جرم و هوای خوش فردوس ؟ بیا برگردیم
گر خدا باز اجازت بدهد بگردی
روی برگشت نداری تو از این خاک ، بیا برگردیم
اولین هدیه تو را کشتن هابیل ات بود
تا برادر کشی ات رسم نگردیده ، بیا برگردیم
حکم تو گر چه خلیفه است ، در این روی زمین
تا که همنوع تو در جوب نخوابیده ، بیا برگردیم
سر حلاج صفت ، به که رود جانب دار
تا به این دار ، تو آونگ نگردیده ، بیا برگردیم
گر که پای تو بدین عالم خاکی برسد
جانب عالم بالا نتوان رفت ، بیا برگردیم
تو همانی که ملائک به تو تعظیم کنند
تا خجل بیشتر از این تو نگردیده ، بیا برگردیم
گر یکی از تو بپرسد ز کجا امده ای
سر این قصه دراز است ، بیا برگردیم
از خدا عذر بخواه و تو بمان در جنت
تا که این قرعه بنام تو نیفتاده ، بیا برگردیم
آدم اینجا که زمین است بیا برگردیم
آخرین حرف همین است ، بیا برگردیم!






# کیوان شاهبداغی #
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۸
علی کشاورز

کلام عشق

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ق.ظ

کلام عشق

دل داده ام به نور
من رهرو شقایق پاکم ، رفیق آب
گندم میان پنجه دستان کوچکم
پرواز یاکریم ، بلندای شانه ام
من راز دار یاس سپیدم ، انیس باغ
من ترچمان شرشر آبم ، خروش ابر
من قطره ای ز بحر وجودم
جاری ز منزل پاک فرشته گان
سوگند خورده ام که بیابم مسیر رود
دریاست منزلم
زیباترین زمانه خلقت تولدم
نور است خالقم
من تکه ای ز تابش اویم ، شعاع نور
با سایه و سیاهی و ظلمت ، چه کار من ؟
گیرم که ظلمتی بفریبد مرا به خویش
گر در مسیر صبح سپیدم ، چه باک شب !!
در این ترنم موسیقی حیات
من نیز یک نت ام
اما نه جنس " لا "
من بوسه جز به دست گون ها نمی زنم
پا بر تقدس شبدر ، نمی نهم
من خانه را به حبس چلچله ، زینت نمی دهم
بازوی سبز درختان ، نمی کنم
من جانشین پاک خدایم ، به روی خاک
جز رو به سوی دوست
قبله به جائی نمی برم
آزاد بنده ام
من در تلاوت مکتوب کائنات
این سوره های سبز
وین آیه های پاک
با چشمه ، می گذرم از شکاف کوه
با قاصدک ، چه سفر ها که می کنم
با آب ، چکه چکه ، می چکم از ناودان پیر
با سار ، می پرم
هرگز به سوی جایگاه خدا ، قلب مردمان
تیری نمی زنم
از پشت میله ها ، آواز بلبلان ، مستم نمی کند
دندان ز پیل نجیبی ، نمی کنم
پروانه های خشک ، نچینم درون قاب
فرمان به مردمان خسته ، که شادم نمی کند
عهدی ست دیده را ،
با چشم های بسته ، نجویم خدای خویش
وین برگ های کاغذی ، نپذیرم به جای گل
من عهد بسته ام ،
که بفهمم سکوت را
معنای بغض را
تفسیر گریه را
من را عبث ، که نیاورد خالقم
بی ترس از زمانه تقدیر رفتنم
ابعاد عمر من
عرض و است و طول ان
هرگز چنین مباد ، نفهمم پیام آه
حاشا ، از آنکه نگویم کلام عشق
من رانده نیستم ، من خوانده ام
من را همو که خالق مهر است ، خوانده است
من آمدم که بجویم نیاز خویش
چشمان عاشقی ، که بخواند حدیث نور
من آمدم که بیابم خدای خود
من میهمان خدای ، حبیب او
من آشنای زمینم ، رفیق کوه
جسمم اگر چه خاک
روحی ز جنس خدا را امانتم
من وامدار امیدم ، سروش مهر
من آمدم که بفهمم خدا کجاست
من را خدا ، ز روح خودش ، آفریده است
شادم از آنکه خدا دعوتم نمود
من لایقم ، برای تماشای آسمان
سرمست تجربه ناب زندگی
شایسته ورود به پهنای کائنات
گاهی ، بلند کوه
لختی ، زلال آب
یک دم ، سکوت شب
چندی خروش ابر
گویا تمام عرصه هستی است روح من
در اولین کلام خودش ، گفته او ، بخوان
من آمدم که بخوانم خدای خویش
جز او ، که می شنود ، این صدای من ؟
جز او ، که خواندنی ست ؟
زین فرصتی ،که خدایم عطا نمود
این لحظه ها ، که دگر نایدم به دست
وین جلوه های خدائی ، که پیش روست
اینک منم ، که محو تماشا ، نشسته ام
من برگزیده اویم ، بدین حیات
خرسندم از حضور
در جستجوی راه سپیدی ، که مقصدش
خشنودی خداست
دلبسته ام به نور
پایان این حیات ، آغاز دیگریست
از نور آمدیم و
سر انجام سوی نور





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۳
علی کشاورز

فردا

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ق.ظ
فردا

یاد من باشد فردا حتما ،
دو رکعت راز بگویم با او
و بخواهم از او ، که مرا در یابد
و دل از هرچه سیاهی ست ، بشویم فردا
روزن دل بگشایم بر عشق
تا که آن نور بتابد بر دل
تادلم گرم شود ، یخ دل آب کنم ، تا که دلگرم شوم
یاد من باشد فردا حتما ،
صبح بر نور سلامی بکنم
سیصد و شصت و چهار غفلت را ، من فراموش کنم
سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب
و سلامی بدهم بر خورشید
گوش بر درد دل ابر کنم
تا که دل تنگ نباشد دیگر
و ببارد آرام
یاد من باشد فردا دم صبح
خواب را ترک کنم ، زودتر بر خیزم
چای را دم بکنم
به پدر ، شاخه گلی هدیه دهم
بوسه بر گونه مادر بزنم
و پتو را آرام ، روی خواهر بکشم
تا که در خواب دلش گرم شود
و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس ، در کنار دل غمدیده مادر ، آرام
نان و چایی بخورم ، برکت را بتکانم به حیاط ،
یا کریمی بخورد
یاد من باشد فردا حتما ،
ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم
از گل سرخ حیاط ، عذر خواهی بکنم

ونخندم دیگر ، به ترک های دل هر گلدان
چوبدستی به تن خسته گل هدیه دهم
حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این باغ نجیب
یاد من باشد فردا،
یاد من باشد فردا
پرده از پنجره ها بردارم
شیشه را پاک کنم
تا که آن تابش پاک ، دل دیوار مرا گرم کند
به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنم ،
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم ، تا که من را بنشاند در خویش
من در آینه خواهم خندید،
خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است
یاد من باشد از فردا صبح ، جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ،آب ، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر ، تاری گرد کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش ، دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا ،
زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد
گر چه دیر است ، ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم ، شلید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را ، دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم،
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما ،
بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور
نم اشکی بفشانم بر دل ، تا که دل نرم شود
قفس دل ببرم ، تا در آن وسعت سبز
مرغ دل ، تازه هوائی بخورد
شاید آنجا ، در آن باز کنم
بپرد مرغ دلم ، در هوای خوش دوست
یاد من باشد فردا
ساعت کوچک و آرام دلم کوک کنم
تا که با زنگ زمان
بشوم بیدار از خواب گران
و بیاد آرم تکلیف خودم
قبل از آن پرسش سنگین از من ، مشق لبخند کنم
قفل دل بردارم ، در دل باز کنم
به سلامی دل همسایه خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق
بنشینم دم در، چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ،
ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر ، قهر هم چیز بدی ست
سر صحبت را با آینه ، من باز کنم
به سر و روی دل آبی بزنم
پر کنم ساحت دل را از نور
نذر خوبی بکنم ، خرج شادی بدهم
کاسه کاسه بدهم مردم شهر
تا که این مردم خوب ، دلشان سیر محبت بشود
یاد من باشد فردا سر راه
بروم تا ته آن کوشه عشق
وزن خوشبختی خود را آنجا ، از ترازوی صداقت پرسم
و ببینم آیا ،
وزن این نعمت ها ، با قد بندگیم ، چه تناسب دارد ؟
سنگ را از سر ره بر دارم
تا که هموار شود ، راه رسیدن به نگاه
راه آکنده از این گرد و غبار
نم عشقی بزنم ، تا که شاید بنشانم فردا
گرد نفرت ، من از این راه وصال
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
وبدانم که شبی ، خواهم رفت
و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم
من به خود باز گویم این را ،
یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم با او
صبح بر نور سلامی بکنم
پرده از پنجره ها بردارم
بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور
بذر امید بکارم در دل
....
آه ، ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه آن فردایی ،
که نخواهد آمد
مینشانم به جامه عمرم ،
سیصد و شصت و پنج غفلت را






 # کیوان شاهبداغی #
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۰۲
علی کشاورز

خانه

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۱ ق.ظ

خانه

خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی
باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
ساحت باغچه اش پر زنسیم
حوض ماهی پر آب
سر هر طاقچه شمعی روشن
قامت پاک درختانش سبز...
وتو را خواهم خواند ، که در این خانه کنارم باشی
دل این خانه به دیدار تو روشن گردد
سینه آینه تصویرتورا می جوید ، که در آیی چون نور
تو بدین خانه در آ
ای سر آغاز امید
من به دیدار تو می اندیشم
و به آرامش بودن با تو
این دل تنگ ، تو را می خواهد
ای که با آمدنت ، همدم روز و شب ام ، تنهایی ، خواهد رفت
تو بدین خانه بیا
در خیابان امید
کوچه باور سبز
نبش میدان صبوری ، آن جا
خانه ای خواهی یافت
سر در خانه چراغی روشن
روی سکویش گلدان گلی
در دل خانه اجاقی دلگرم
سر دیوار حیاط
یا کریمی به تو خواهد خندید
و به تو خواهد گفت ، من چه اندازه دلم تنگ تو بود
وسعت خانه به اندازه خوشبختی ماست
حد آن ، خانه همسایه نباشد هرگز
ته دیوار حیاط ، آخر وسعت اندیشه ماست
با حضور تو در این خانه ، چه جشنی بر پاست
من در این خانه به دیدار تو می اندیشم
سفره ای دارم از جنس دلم ، جنس حریر
کاسه ای آب ، دلی پر ز امید
و نگاهی که تو را می جوید
سینه ای دارم از جنس بلور
چه سر سفره ، چه در کنج حیاط
عشق خود را تو در این سینه ، عیان خواهی دید
من به شوق تو در این باغچه گل خواهم کاشت
گل یاسی خوشبو ، نسترن ، نرگس پاک
گل سرخی زیبا
بوته ای نیلوفر ، سر به دیوار حیاط
گل صد رنگ امید
گل صبرم را ، با آمدنت خواهم چید
لب هر پنجره گلدانی گل
و به هر گلدان ، شاخه ای از لبخند
آسمان شب این خانه ، پر از چشمک و مهتاب و نسیم
ناودانش پر موسیقی آب
شب در ایوان حیاط
نور مهتاب تو را خواهد دید
که به این خانه کوچک ، چه صفایی دادی
صبح فرداد ، که چشم و دل این خانه ، به لبخند تو روشن گردد
همگان می فهمند ، تو بدین خانه ، چو نور آمده ای
سر در خانه به خطی زیبا
می نویسم این را
غم نیاید اینجا
و بداند دیگر
خانه تو ، این جاست





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۱
علی کشاورز

سفر

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ق.ظ

سفر

صدایی از درون باغ می آید
کسی آهسته میخواند
وشب ، آرام و پاورچین بساط کهنه خود را درون باغ آورده است
صدایی نیست،نوری نیست،
امید روشنایی از چراغ هیچ روزن نیست
کنارآتشی کوچک ، نشستم چشم در راه کسی ، کز دور می آید
نوشتم آخرین حرفی که باید گفت
اجاق خانه ام سرد است
وهیزم نرم نرمک می رود تا عمق خاکستر
من امشب چشم درراه کسی هستم ، که می آید
سفر آغاز باید کرد
ز پشت شیشه ، آن سوی حیاط
گلدان یاسی را که بادستان خود ، روح و حیات تازه اش دادم،
میان سوز سرما، چشم در راه بهاری تازه ، افسرده ست
نمی دانم چرا دیگرنمی ترسم
ازاین نامهربانی ها ، بسی خستم
رفیقی،مهربانی،دست گرمی رانمی بینم
و او پرسید : می آیی؟
و من گفتم : دگر خستم ،می آیم
نمی دانم برای این سفر آخر چه بایدبرد؟
نمی دانم به آنجایی که باید رفت ،سرما هست،گرما هست
چقدر ره توشه باید داشت؟
و شب پیشانی سرد خودش را ، پشت قاب شیشه چسبانید
و تاریکی نگاهم کرد
نشانی را به او دادم
به اوگفتم شب هنگام بیدارم
میان کهکشان راه شیری
کمی آنسوترک منظومه شمسی
زمین ، مهد هبوط حضرت آدم
بیاایران
سرای عاشقان پاک باایمان،ته بن بست تنهایی
منم کیوان
نشستم چشم در راهت که می آیی
چه بایدگفت دراین آخرین گفتار
چه اندازه کنون دستان من خالیست
خداحافظ عزیزانم،برادر،خواهرم ای دوست،همسایه
وای یاورترین همراه، ای مادر
من امشب آخرین اکسیژن سهم خودم را
آخرین نوری که باید در دو چشم خسته ام می رفت
آخرین صوتی که باید گوشهای کوچکم رامرتعش می کرد
آخرین آبی که می بایست،نوشیدم
آخرین بار ازکنارپنجره تا دوردست کوچه رادیدم
ببینم هیچ کس آیاسراغی ازمن تنهانمی گیرد
ولی افسوس ، کوچه همچنان تنها وخالی بود
دگرسهمی ازاین دنیاندارم
سفردرپیش ودستانم بسی خالسیت
من امشب چشمهایم آخرین تصویر را
ازحوض و نور و آیینه برداشت
و امشب دستهایم ، آخرین سردی،سرمای زمستان راتحمل کرد
چه اندازه تنم لبریزتنهایی است
لباسم رابتن کردم
سپیدی رنگ زیبایی است
بفرمایید درباز است
او آمد
به اوگفتم خدا را شکر رخصت داده ، می آیم
که این مهمان ناآرام را ، صاحبخانه اش ، از دور میخواند
نگاهم در وداع آخرین درخانه میچرخد
خداحافظ ای آینه دیوار
خداحافظ ای پیراهن آبی
خداحافظ ، ای بوی فتیرگرم
ای نان و پنیر و سبزی و ریحان
تمام خاطرات زندگی بدرود
و ای تصمیم کبری ، کوکب و دندان شیری با شما بدرود
خداحافظ تمام مشق های نانوشته
خداحافظ نسیم صبحگاهی دانه های شبنم بیدار
تو را بدرود ، ای آفتاب روشن فردا
گمان کردم ، راهی دوردرپیش است
میان این دو منزل ، ره چه کوته بود
میان آن تولد تا سفر ، اندازه غفلت بود
من اینجا آنقدر ماندم که گردخستگی آن تولد را ز تن شویم
توان و توشه منزلگه جاوید را آماده اش سازم
ومی دانم چرادیگر نمی ترسم
که این منزل نه پابرجاست
که ره ، پیش از من آماده است ومن را بازمیخواند
عزیزانم مرا با آبرویم غسل فرمایید
درون باغ تنهایی
کنارحوض خاموشی
و با یک چاله خاکی ، هم آغوشی
خداحافظ عزیزانم
قدمهایم،امیدم،قلب بیمارم
خداحافظ نگاه مانده برراهم
و او جامی بدستم داد
بنوش ای نفس ،گوارایت
چه طعم تازه ای دارد
عجب حس غریبی درتنم جاری است
شمارابازخواهم دید
ومن رفتم و تادیدار آینده ،
سلامی نو
خداحافظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۳۵
علی کشاورز