خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷، ۱۶:۴۶ - دختری از جنس باد
    🙁😖
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۲۹ مطلب با موضوع «ادبی :: شعر :: شعرنو :: کیوان شاهبداغی» ثبت شده است

بخوان ما را

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بخوان ما را


بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را
قلم را ، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر مارا ، سوی ما بازا
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا ، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی ، یا خدایی ، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن ، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر مارا
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟
وتو بی من چه داری ؟ هیچ !
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ !!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و جهان و نور و هستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم
تویی والا ترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم ، من تورا از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم ، پروردگار مهربانت ، خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم !
آیا عزیزم ، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من؟
بگو , جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من...

«کیوان شاهبداغی»



کلمات کلیدی؛ خواندن خدا؛ خدا؛ صدایم کن؛ مخلوق؛ بندگی؛ توبه؛ بازگشت؛ اشک؛ معبود؛

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۰
علی کشاورز

تقویم انتظار

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

تقویم انتظار


روزی میان صفحه تقویم های ما
با خط قرمز و زیبا نوشته اند :
روز ظهور عشق
روز تجلی قائم ، قیام نور
جشن شکوه رجعت عیسی کنار خضر
روز جهانی پیوند مردمان
روزی که پاک می شود این مرزهای پوچ
آغاز هموطن شدن هر که در زمین
روزی که نور ، می درد این پرده های شب
روز طلوع مهر ، روزغروب جهل
روز وفای عهد الهی به وارثان
روز گشودن خمخانه اله
روز تجلی آیات کبریا
روز زدودن زنگار تار دین
روز دوباره لبخند در زمین
می آید آن ذخیره عالم به روزگار
پر می شود مشام زمین از شمیم یاس
زیبا ظهور غنچه نرگس به دشت مهر
نصب ضریح گم شده ای در دیار عشق
آغاز ثبت نام زیارت به قصد یاس
هنگامه قیام قامت زیبای عاشقی
فصل دوباره قدقامت ظهور
در آرزوی دیدن اویی ؟
بشوی چشم
تقویم های ما ، همه بی صفحه ظهور
بی تاب مانده اند
در لحظه لحظه این باور حضور
ای عاشق ظهور
دلتنگ سر نهادن بر آستان عشق
در آرزوی آنکه غیبت این صفحه ظهور
این عید با شکوه
در سررسید عمر تو ، روزی به سر رسد
آری بخوان دعای عهد و فرج را
ز عمق جان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۵۶
علی کشاورز

مهر

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۱۳ ب.ظ

مهر

نبودم مدتی
در ابرها بودم
همان جایی که گاهی میرود انسان
ببیند عشق یعنی چه
خدا بود و من و عشقی که می جوشید
من و مُهر سکوت لب ؟ دو صد هیهات
از او همواره باید گفت
من و از او نگفتن با شما ؟
باور مکن هرگز
کنون برگشته ام ، از نور خواهم گفت
میان جمع گرم عاشقان
از عشق خواهم گفت
من و مُهر خموشی بر لبان عاشقم ؟ هرگز
خدا با ماست ، ما هم با خدا باشیم
کنون مِهر ست
ماه عاشقی ، فصل هزاران رنگ زیبایی
و من از مِهر می گویم
سلام ای مِهر ، ای خوبی
چه خوشبختم تو را ای ماه مهر و مهربانی باز می بینم
قلم در دست هایم
واژه خوب خدا در باور اندیشه ام
آری ، بشارت باد بر انسان
خدا با مِهر می خواند ، تمام بندگان خاطی خود را
گناه آلوده گان عاشق خوبی
خدا آغوش بگشوده ست
نه در فردا
قسم بر مهر ، ماه عشق و زیبایی
همین امروز بر گردیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۳
علی کشاورز

همین نزدیک نزدیک

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

همین نزدیکِ نزدیک

تقدیم به همه آنها که با خدای خود آشتی کردند

نمی دانم دلم را آسمانت برد
یا که شاید گریه ابرت
نسیم ات ، قطره شبنم
نگاه ماه زیبایت
خداوندا چه می گویم
خدا بودی ، تو از اول
نداری تو ، خدایی چون خودت
حال مرا اخر چگونه می توان فهمید ؟
چه حالی دارد آن حالی ، که تنها با تو می آید
تویی آنکس که می خواند ، ولی هرگز نمی راند
چه نزدیک است راه آسمان با من
به هنگامی که دستم را به سوی کهکشان راه شیری می کنم
فریاد می آرم
خداوندا ، مرا دریاب
و تو نزدیک تر ، از یک رگ گردن
به گوشم با نوای عشق می گویی :
چرا فریاد می اری !
عزیز من چه می خواهی ؟
که من پیش تو ام ،
آری همین نزدیک نزدیکم
خداوندا
مسافت بین من با تو ، به قدر کهکشان
اما تو با من ، یک کمی نزدیک تر، از یک رگ گردن !!
خدایا ، من چه خوشبختم ، که تو ، نزدیک نزدیکی
شنیدم بین عرش و بنده ات
تنها به قدر " آه " ما ، راه است
خودت گفتی جواب آه را ، البته خواهی داد
زمین اینک پر از آه است
و عرش تو کنون نزدیکِ نزدیک است
من این آیات مهرت را ، هزاران بار می خوانم
در آغاز سخن ، از اینکه رحمن و رحیمی گفتگو کردی
تو گفتی یاس از تو ، خود گناه مهلکی باشد
اگر پیمان شکستم باز برگردم
خودت گفتی که می بخشی
دلت ، تنگ صدای " یا خدای " بندگان با گناهت می شود هر شب
نگفتی حاجتم را برکسی جز تو ، نگویم من ؟
نگفتی گر بخوانم ، پاسخم را باز خواهی داد ؟
نگفتی من نترسم از خدایم ، باز برگردم ؟
خداوندا چه را غمگین شوم وقتی
دلم را بشکند دنیا
کسی در را ببندد پیش رویم
یا که دست گرم محبوبی ، نکوبد کوبه در را
به هنگامی که می دانم ،
که بی لطفی دنیا هم ، ز لطف توست
تو می خواهی که برگردم
دلم را پر کنم از نور
نخواهم از کسی جز تو
به درگاه تو چشم عشق بگشایم
به دستان تو بسپارم گشایش را
اگر گم کرده راهی مانده در راهم
بکوبم کوبه مهمانسرای خالق خود را
و من راز تمام بسته درها را
که بی یاد تو، بر قفل نشسته بر در بسته هزاران بار کوبیدم
کنون در لطف و مهر ایزد فتاح می دانم
خداوندا
تو گفتی ، بنده ات را هیچ آغوشی نخواند تا رها گردم ؟
تو گفتی منت مردم نیابد حاجت من را ؟
تو گفتی دست نا مردم ، نگیرد دست خواهش را ؟
که شاید از مسیر شرک پنهانی که می رفتم
به سویت باز بر گردم ؟
شنیدم تو صدای بنده ات را دوست می داری
و می دانی اجابت گر کنی خاموش خواهم شد
صدای خواهش من ،
رمز تاخیر اجابت هاست ؟
تو حاجت را که می دانی
اجابت را که می خواهی
چه می ماند برای بنده ات ، وقتی که می دانی و می خواهی ؟
بجز آوردن این بنده ، از راهی که بی یاد تو پیموده ست ،
بدان راهی ، که راه مومنان خویش می خوانی
خداوندا دلم را آسمانت
گریه ابرت
نسیم ات
قطره شبنم
نگاه ماه زیبایت
که نه
آری ، خداوندا چه می گویم
دلم را عشق گرم تو
و امیدی که آغوشت به روی بنده ات باز است
با خود برد




# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۰۷
علی کشاورز

عاشقی را دریاب

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

عاشقی را دریاب

من به آرامی یک شب پره
شاید به سبکبالی یک خاطره ، باید بروم
نامه رفتن من را روزی ، باد خواهد آورد
بعد از آن رفتن من
باز خورشید طلوع خواهد کرد
یاس گل خواهد داد
عید خواهد آمد
خواهرم بعد سه روز ، باز خواهد خندید
و فراموش کند کوچه ، قدم های مرا
خاطر خسته ایام ، دگر یاد مرا خواهد برد
و چه بسیار پس از ان که دگر
شمع ها فوت شوند ، کیک ها خورده شوند
جای خالی مرا ، آینه خواهد فهمید
کفش آویخته ام ، حجم خالی قدم های مرا
و تو ، هم ،
بعد دو بار آمدن چلچله ها
پیرهن ابی گلدار به تن خواهی کرد
و نسیم ، رد پایم زکف کوچه ایام ، به در خواهد برد
عکس من ، جای خودش را به گلی ، منظره ای ، خواهد داد
باز تقویم ورق خواهد خورد
رود دنیا ، جریان خواهد داشت
من به این جاری دنیا که نمی اندیشم
و نمی اندیشم ، که پس از رفتن من
تو به آن چشم پر از پرسش این راز ، چه می خواهی گفت؟
که تو هم می دانی
بعد از این رفتن من
جریان دارد رود
سرخی داغ شقایق در دشت
شوق پرواز پرستو در باغ
رد یک خاطره در باور قاب
و دلت می شکند
از غم حسرت نادیدن من
قطره اشکی چکد از گونه عشق
مهربانم امروز
قبل از آنی که رسد
پیک ناخوانده باد
قدر این مانده نفس را تو بدان
عاشقی را دریاب...





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۰۲
علی کشاورز

آری

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ب.ظ

آری

به یاد نگاهت که خیس بود
تقدیم به سکوت که گویا ترین واژه هاست

شب که از نیمه گذشت
من دلم را دیدم
که نشسته لب پاشویه حوض
آب می نوشد و یک جرعه به یاد خوش دوست
ماه هم گوشه دیوار حیاط
چشم در راه نگاهی که بجوید او را
تکه ابری به شتاب ، می دود سمت زلالیت نور
تا که پنهان کند آن چشمک زیبای فروریخته از عرش خدا
گل محبوبه شب ، عاشق عطر حضور
و هوا
بوی یاس و تو و صد خاطره و عشق خموش
آسمان بوی خدا می دهد و گوشه باغ
لب پرچین ، هوس عشق و نگاهی که بَرَد این دل ما
می نشینم لب آن بوته بابونه و باز
این دل تنگ و تو و مهر فرو خورده به ناز
سینه پنجره باز است به سمت گل سرخ
و نسیم ، رقص را یاد تن توری اویخته بر پنجره داد
شبنمی می چکد از باور برگ
دست من در دل شب ، دامن پر مهر خدا
من کلامی به لبم مانده که از روز نخست
بیم ان را دارم ، که اگر با تو بگویم انرا
پاسخت می شکند قلب مرا
نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی
دست بر سینه ببویم گل را
کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات
گندمی ، گوشه ایوان ، که تن خسته پرواز کمی شاد شود
منِ بی دل شده و شوق وصال
بذر مهرت که به دل ماند و شکفت
آسمان هست و خدا
گل شب بو وگل یاس و حجاب تن ابر
و تراویدن مهتاب و نسیم
و من و میل تو را خواندن و این پرسش سخت
کاش می شد که خدا
به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند
تو بگویی ، آری
دل من بر لب پاشویه حوض
جرعه اب ، که نوشیده ، فروداده و گفت :
می شود آن دل زیبای شما ...
و زبان دل بیچاره که بند آمد و باز
جرعه ای اب فرو داده و گفت:
می شود آن دل زیبای شما ،
بشود تنگ دل خسته ما ؟
آسمان هست و خدا
گل مینا و گل مریم و یک بوته رز
و تراویدن مهتاب و سکوت
باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او
آسمان هست و خدا
چشمکی چشم براه گذر تیره ابر
بوته نسترن و سرو و سکوت
باز می پرسد دل
می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟
می توان با تو سخن گفت و شنید ؟
و خدا
آسمانی بی ابر
چشمکی رنگ امید
و تراویدن مهتاب و نسیم
گل آلاله و مینا و سلام
و صدای دل زیبای تو در وقت سحر
وه چه
" آری "
زیباست

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۸
علی کشاورز

رمز عاشقی

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ب.ظ

رمز عاشقی

تقدیم به قلبی که گاه می شکند

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟
نشستی پای اشک شمع گریان ،
تا سحر یک شب ؟
تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،
که از شرم نبود شاد پیغامی ،
میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند
چیزی نمی خواهد ؟
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،
تلاوت کرده با تدبیر ؟
تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟
نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟
تو از خورشید پرسیدی ، چرا
بی منت و با مهر می تابد ؟
تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی
از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟
تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟
نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟
تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟
و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟
تو آیا هیچ می دانی ،
اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟
نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
ولیکن سینه ات لبریز از عشق است
شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ در آسمان را ، داده ای آیا؟
تو آوازی برای مریمی خواندی
و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟
خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟
ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،
تو آیا جمله می سازی ؟
لب پاشویه پرسیدی ،
تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟
نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق
که فردا می رسد پیغام شادی !
یک نفر با اسب می اید !
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !
کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟
تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟
چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آبی احساس ؟
نفهمیدی چرا اینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟
نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟
جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟
ز خود پرسیده ام در تو
که عاشق بوده ام آیا ؟
جوابش را تو هم ، البته می دانی
جواب این سکوت مانده بر لب را
تو هم ، ای من
به گوش بسته ، می خوانی ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۴
علی کشاورز

دلم گرم است

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ب.ظ

دلم گرم است

دلم گرم است 

چه زیبا خالقی دارم

دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی ،
میان آسمان ، چون نور می آید
شبی می خواندمش با مهر
سحر می راندمش با ناز
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم
اگر رخ بر بِتابانم
دوباره ، می نشید بر سر راهم
دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم ، که می داند
بدون لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ، اما
دلم گرم است ، می دانم ،
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند
دلم گرمِ خداوندی است
که با دستان من ، گندم برای یاکریمِ خانه می ریزد
و با دستان مادر کاسه آبی برای قمری تشنه
دلم گرم خداوند کریم خالق نوری است
که گر لایق بداند
روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور
دلم گرم خداوند صبور و خالق صبری است
که شب ها می نشیند در کنارم
تا بِبیند می رسد آن شب ، که گویم عاشقش هستم
خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده
لب و اندیشه و دست مرا ، نیکی عطا فرما
خداوندا ، هر آنکس را که با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد
به سر مشق نوشتن از تولد رهنمون فرما
خداوندا ، سعادت را نشانش ده
ز خود خواهی رهایی ده
خداوندا ، مسلمانی عطایش کن
نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را
نبندد پای زیبای پرستو را
نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را
نچیند بال مینا را
قفس آواز بلبل ؟ شرم از این بیداد
شکستن قامت گل ؟ وایِ من هیهات
دعایت می کنم ای آنکه ویران میکنی دل را
تو هم زین پس ببینی بغض مادر را
هراس و شرم بابا را
بفهمی معنی هم سفره بودن را
ترا ای نیش ، نوشت آرزو دارم
ترا ای زخم بر دل ها
دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی
ترا ای آنکه خنجر را به خون صد پرنده آشنا کردی
دعایت می کنم عاشق شوی بر یاکریم و هدهد و مینا
دعایت می کنم ای عهد بشکسته
به یاد آری ، تو پیمان الستی را
دعایت می کنم ای شمع ، در یاد آوری دیگر
رسوم همنشینی با پر پروانه را ، زین پس
تو را ای با سیاهی خو گرفته ، پرده بر افکار
مرا با لعنت و نفرین قراری نیست
دعایت می کنم
آن سان دعایی ، تا تو هم عاشق شوی بر نور
که ظلمت ، معنیِ نابودن نور است
دعایت می کنم بیگانه با ما
آشنای خوب ما گردی
کلید یک سلام مهربان
قفل لبان بسته ات را باز بگشاید
تو را ای آنکه مرگ شاپرک اندیشه می داری
تماشای پر پروانه ات ، روزی شود روزی
تو را ای مرگ جنگل آرزویت
فرصتِ زیبایِ پیوندِ نهالی آرزو دارم!
کویر اندیشه خشکنده سوزان
برایت جاری رود خروشان آرزو دارم
مرا با آرزوی مرگ و نفرین
واژه های سرد و درد آلود ، کاری نیست
تو را ای از خدا ببریده ، ای سرگشته تنها
برایت من خدا را آرزو دارم
برایت ای ز مهر و عشق بیگانه
از این پس طعم خوبی آرزو دارم
برایت ای تو را اندیشه پرواز ها دشمن
هزاران آسمان پر پرنده ، آرزو دارم
ترا در لحظه های تلخ یک سیلی
عطوفت های عیسی آرزو دارم
و وقتی آتش خشمی ترا در کام میگیرد
خلیلی مهر ابراهیم ، گلستانت کند آتش
فروش گوهر زیبای انسان گر نمودی تو
گذشت یوسفی، در روزگار سختی ات را آرزو دارم
به ایامی که سحر ساحران اندیشه سوزان است
عصای دست موسی ، دست عقلت باد
و هنگامی که فتحی هدیه می گردد
به یاد آری که رحمت بر خلایق ، سیره ختم رسولان است
نمازی را که بعد از خواندنش
عشق خدا در سینه نا پیداست
قضایش را به جا آور
تو را در خود فرو رفته
برایت درک آغوش جماعت آرزو دارم
چه باک از آنکه می گوید نخوان ، ساکت ، مگو
وقتی خدایم در اولین دیدار می گوید، بخوان ما را
چه ترس از ظلمت شب ها
به هنگامیکه نور آسمانها و زمین ، آغوش بگشاید
و می گوید ، عزیزم حاجتی داری اگر
اینک بخوان ما را
که من حاجت روا کردن برای بنده ام را، دوست می دارم
دعایت می کنم
روزی بفهمی معنی نا گفتن لب ها ، رضایت نیست
بفهمی از خدا گفتن ، ولیکن مردم آزردن ، عبادت نیست
تو آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟
چنان با من به گرمی او سخن گوید
که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمانها نیست
هزاران شرم از آن دارم
چنان با او به سردی راز می گویم
که گویی من جز او ، یکصد خدا دارم
چنان با مهر می بخشد
که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم
دلم گرم شقایق پرور ، باران سروش ، مهر آیین است
دلم گرم خدای عاشق خوبیست
هلا ای آنکه خواب از چشمها بردی
تو را آرامش شب ها گوارایت
تبسم سوز اخم آیین کین گستر
نهال خنده مهمان لبانت باد
تو ای با مذهب عشاق بیگانه
برایت عاشقی را آرزو دارم
هلا ای آنکه گریاندی مرا تا صبح
برای تو ، هزار و یک شب آرام و پر لبخند ر ا ، من آرزو دارم
تو را ای آرزویت ، قفل بر لب ها
برای تو ، کلید فهم معنای تفاهم آرزو دارم
تو ای با عشق بیگانه
اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را
تو می فهمی ، شکار شاپرک ها ، کار نازیباست
اگر حزن نوای بلبلی را در قفس احساس میکردی
دگر آواز شاد بلبلان را در قفس، باور نمی کردی
اگر ناز نگاه آهوان دشت می دیدی
تفنگت را شکسته ، مهربانی پیشه می کردی
چه لذت صید مرغان رها در پهنه آبی؟
اگر معنای آزادی ، به یاد آری
نم چشمان آن آزرده دل را گر تو می دیدی
نمازت را ادای تازه میکردی
تو ای زیبا ستیز عاشق دوری
تو را زیبا ترین زیبای زیبایان
خدا را آرزو دارم
نمی دانم دگر باید چه می گفتم
به در گفتم، تمام آنچه در دل بود
بدان امید
که شاید بشنود دیوار...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۳۸
علی کشاورز

نامه از خدا

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ق.ظ

نامه ای از او

تقدیم به آدم (ها)

سلامی از خداوند جهان
بر ساکن دنیای خاکی ، آدم تنها
حدیث این سفر از عرش عالی
تا زمین ، این فرش خاکی
من برایت باز می گویم
تو یادت هست ای آدم ، که می گفتم
حذر باید کنی از آن درخت ، اما
درخت کثرت دنیا فریبت داد
و خوردی میوه ی از جنس دنیا را
چشیدی مزه عصیان و طعم اختیارت را
پس از آن ، از مقام قرب ما ، باید تو می رفتی
تو را فرمان سکنی در زمین ، آنک برای مدتی معلوم
غریب این زمین خاکیم ، اما
تو شرمنده ، پشیمان ، سر به زیر افکنده
بردی نام آنانی که من ، بس ، دوست می دارم
قسم دادی مرا ، شاید ببخشم ، آن گناهت را
گمان کردی تو را راندم و در پشت سر بستم ؟
عزیزمن ، نفهمیدی تو را من دوست می دارم ؟
تو را ، آن اختیار ترک اولی بود
ومن را حکمتی والا
که می گوید تو را از درگهم راندم ؟
زمین باید تو می رفتی
ولیکن این زمین ، جایی برای دل سپردن نیست
تو ترسیدی رهایت می کنم
اما تورا گفتم ، دوباره باز می گردی
تو پرسیدی : زمین تبعید گاه آدم و حوا ؟
و من گفتم که نه ، اثبات عشق و باور اینجا
تو ترسیدی ، نیابی راه برگشت به سوی خالق خود را
تو را ترس فراموشی ، به زیر خاک خاموشی
تو را گفتم ، معادی باز در پیش است
زمستان، گر که می خشکد هزاران ساقه درسرما
تو باور کن ، بهاری تازه را با ما
تو گفتی : راه بین آسمان ها و زمین را من نخواهم یافت
تو را گفتم : رسولانی به ره آگاه ، می آیند
و تو گفتی ، و من گفتم
و تو گفتی ، و من گفتم ...
و تو خاموش ،
سر به زیر افکنده
حوا را نگه کردی
و فهمیدی که ، قهری با تو ، از ما نیست
دلت گرم خدایت شد ، خجل گردیده خندیدی
تو ماندی بر زمین
دل تنگ من ، اما
بدان شوقی که روزی ، باز برگردی
عزیزم ، حکمت ما را نمی دیدی
زمینی زندگانی را، تو باید امتحان صبر می دادی
که خلقت ، معنی وحدت به کثرت بود
و روزی باز این کثرت دوباره وحدتی در عشق خواهدیافت
تو ای از ما ، دوباره باز می گردی کنار ما
که این روح دمیده در تن خاکی ، نه از جنس زمین
از عالم روح و ملائک بود
و میدانستم آنجا سخت دلتنگ خدای خویش می گردی
و می جویی نشانی از خدای خویشتن اما
به جز یاد خدا ،
آری دگر چیزی ، دل تنگ تو را ، آرام نتوان کرد
در این دنیا ، تو سرگرم بجز من می شوی اما
تو ارامش بجز با من نخواهی یافت
دل شاد تو را ، شاید کسی
اما دل بشکسته و تنگ تو را
جز من کس دیگر ، نخواهد خواست
که بازی می دهد دنیا ترا
وانگه به چشمان پر از حسرت
پیام خواب می خواند
تو بیداری مهیا کن
مخواب اینجا ، دو چشم و گوش و دل ، بگشا
بخوابی گر تو در دنیا ، توفی یت ، تو را بیدار خواهد کرد
تو در دنیا بساط و توشه رفتن مهیا کن
بیاد آور سفر ، بانگ جرس آمد
تو هم بر بند محمل ها
دلت ، تنگ من اما شد ، نشانی میدهم
آنجا ، نشان من تو خواهی یافت
اگر دیدی که باران از تن عریان ابر خیس می بارد
تو دشت سینه ات را میزبان بارش ما کن ،
ترنم های باران را به گوش دل نیوشا شو
دو دستت را به پیش آور
بخوان راز پیام آسمانی را
بدان با قطره قطره بارش باران
برای مقصد هر قطره باران ، حضور یک ملک همراه خواهد داشت
دلت تنگ خدایت شد ، نوازش های باران را پذیرا شو
برای درک معنای محبت ، واژه رحمت
کناب آفرینش را ، به پیش چشم خود بگشا
بیاور صفحه باران رحمت را
بخوان معنای زیبای ترنم های باران را
تماشا کن تو باران را
ولیکن بگذر از باران ، خدای خالق باران تماشا کن
تو روزی غنچه زیبا ، گلی ، گلبرگ زیبا را اگر دیدی
بیاد آور شکفتن را
هزاران رنگ و بو از بستر این خاک سرد و تیره را بنگر
و این یعنی هزاران معجزه ، پیغمبران گل
رسولان خدا در قامت باران
نبی یعنی پیامی بر لب یک قاصدک
یعنی قسم بر خلقت موری
تماشای جهان در آیه های روشن نوری
تو باور کن خدایت را
مشامت ، عطر روز وصل را یاد اورد هر روز
فراموشت نگردد آن بهشت و جمع یاران را
تو بنگر سبزه و گل را
ولیکن بگذر از گل ، خالق گل را تماشا کن
تو خورشید جهان افروز را هر روزه می بینی
به یاد آور تو نام پاک رحمان را
که می بخشد به هستی ، بی نگاهی ، تا ببیند لایقش هستی ؟
اگردیدی تو گرما بخش و نور افروز را
آنک ، تو نور آسمانها و زمین ، آری خدایت را به یادآور
دلت تنگ ملاک گر شود ، پرواز قمری را تماشا کن
دلت تنگ نوازش های ما ، گر می شود
آری ، یتیمی را نوازش کن
تو بوی عشق می جویی ؟
سپید یاس خوشبویی مهیا کن
تبسم های ما را جستجو کردی
تلاطم های دریا را تماشا کن
که در کوهی ، رموز استواری ، سربلندی را ، تو خواهی دید
و در موری نشان قدرت ما را تو تماشا کن
تو در یک قطره یا دریا ، به یک میزان ، خدای خویش خواهی دید
اگر دیدی سیاهی را ، نپرس از من دلیل خلق تاریکی
بدان ظلمت ، نبود نور را گویند
که خلق ظلمت و شر من نخواهم کرد
و شر هم ، معنی نابودن خوبی ست
درونت ، من کتاب معرفت بگشودم اما
گوییا خواندن نمی خواهی
بخوان اینک کتاب فطرت خود را
بیابی گر خودت را ، خالقت را نیز خواهی یافت
بجز رد و نشان من ، چه می جویی؟
بگو جز من چه می بینی ؟
بگو جز من که می خوانی ؟
اگر چیزی تو می گویی ، فقط ما را تو می گویی
ولیکن بنده خاکی ، خودت این را نمی دانی
به اسم ما تو می گویی
تو آیا جز به نام ما ، به نام دیگری ایا توانی خواند؟
به اسم ما شروع کن صبح زیبا را
به نام ما ، تو عاشق شو
به اسم ما تولد ، بودن و
وانگه وفات زندگانی را
که هستی فرصتی خوبی برای درک زیبایی ، نه این دنیاست
نترس از مرگ
بسان طعم سیب تازه و زیتون
بچش طعم وفاتت را
برای درک آغوشم ، تو را یک نعمتی چون مرگ ، در پیش است
مترس از مرگ ، تو نامش را تولد نه
چه فرقی می کند ، وقتی گروهی نام آنرا مرگ بگذارند
وفات از عالم خاکی ، تولد پیش ما ، این عالم باقی
چرا اندوه ، برای این تولد ، جشن ها باید
تو بعد از این دو روز در زمین
آغوش من را باز خواهی یافت
فراموشت نگردد وعده دیدار
تو را من حافظم
آری خدا حافظ ،
تو را ای بنده بیدار...





# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۰۲
علی کشاورز

مناجات

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ق.ظ

مناجات


خداوندا حضورم ده
که راز دل نهفتن را بسی دشوار
و گفتن را بسی، دشوارتر دارم
چگونه خاموشی یابم ،
بهنگامی که اینسان در خروشم
مرا نتوان نگفتن ، چون که در عشقت ، بسان باده می جوشم
خداوندا تویی حاضر ، چه می جویم
تویی ناظر ، چه می گویم
خداوندا چه شرمی دارم از ماه و ستاره
غنچه ای ، پروانه ای ، برگی
که آنها کار خود را می کنند اما ،
به کار خویش واماندم
چه نعمت ها که من را داده ای
اما زبان شکر یک ، از صد هزارش را نمی دانم
و میدانم که در تقسیم هستی ،
سهم من را هم ، هزاران بار افزون داده ای
اما خداوندا ، کمک کن ، تا فراموشم نگردد
نقش خود در نقشه هستی
ترا وقتی به یاد آرم ،
پس آنگه از تمام خواهش خود ، شرم می دارم
من از ذکر و دعا و این نماز غافلانه ، شرم میدارم
هزاران توبه کردم از نمازی که نباشد آن نمازی که تو می خواهی
خداوندا ، تو را دارم و این یعنی که دارایم
الهی گر چه مسکینم ولی دارا تر از من کیست ،
وقتی من تو را دارم ؟
خداوندا شبی چون روز نورانی
و روزی همچو شب، روحانی و زیبا عطایم کن
مرا این بس که مخلوق خدایی چون توام ، بر خویش می بالم
کرامت دارد این نسبت که من با خالق هستی کنون دارم
چه آزادم به هنگامی که من را عبد می خوانی
کمک کن تا نیالایم،من آن نفسی، که آن را پاک می خواهی
خداوندا ، توان سجده بر خاکت اگر دارم ، ولی
دل کندن از این خاک نتوانم
نمی دانم کجای بوستان هستی ام ، اما
گلم فرما که در خاری ، مرا خواری بسیار ست
خداوندا بسویت باز می گردم ، مرا بر من مگردانم
مرا شرمی ، اگر خواهم
نخواهم من ، گرفتارم
چه شرمی دارم از این من ، کنار گفتن از تو
رهایم کن تو از این من ، چه می ماند ؟ فقط این تو
خداوندا کفایت میکنی بر من
که کار من به جز با تو ، حوالت بر کس دیگر نمی خواهد
چه رسوایی از این افزون
فقیری، از فقیران دگر ، حاجت طلب دارد
الهی ، وای بر من ، گر دلی از خود برنجانم
کریما معرفت در هر عبادت روزیم فرما
الهی در به روی کس نمی بندی ،
ولی من دست و پای خویش را بستم
نفهمیدم که لبیک تو یعنی که بخوان ما را
مرا با واژه لذت ، که آسان جامه ذلت بپوشد ،
هیچ کاری نیست
عذابی باشد آن حالی ،که حال با تو بودن را نمی آرد
به هنگامیکه می گویم بجز تو ،
از کسی یاری نمی جویم ، کنارم باش
تو خالص کن عبادت های من را هم برای خود
من از غم ها و شادی ، گفته ها دارم
خداوندا تو را دارم و خوشحالم
گرفتار منِ خویشم و غمگینم
چه زیبا می شود دنیا
به هنگامی که هر سویی نظر پر می کشد ،
نقش تو می بیند
و این مُهر تو بر این پهنه هستی ، هزاران مِهر می آرد
خداوندا ، تو میدانی خلف فرزند آدم را گناهی هست
مرا این بس ، که غفاری
و می دانی که شرم کار زشت خویش را دارم
هزاران شکر ستاری
خداوندا چه زیبا خالقی دارم
که زیبا خلق خود را دوست میدارد
خودت گفتی که قلب ما ، سرای توست
خداوندا سرای خود ، تو حرمت داده احیا کن
خداوندا خودت گفتی بخوان ما را
و من نیز می خوانم
به درگاه تو با امید می آیم
که جز این در ، در دیگر نمی دانم
چه شکری دارد این نعمت ،
که من را نعمت شکرت عطا کردی
و خوشحالم که در این پهنه گیتی
که تو من را و من هم چون تویی دارم
اگر تو بنده ای چون من نمی رانی
چگونه من خدایی چون تو را از خویش می رانم ؟
بنوشان جرعه ای از باده ی هستی
چه حالی دارد این مستی
که تو ، مولای من هستی
خداوندا ، خودت را حاجت ما کن
کمک کن تا نخواهم من کسی جز تو
نخواهم از تو من ، جز تو...




# کیوان شاهبداغی #

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۶:۲۰
علی کشاورز