خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

آخرین نظرات
  • ۲۵ فروردين ۹۷، ۲۰:۱۹ - ALI DARBANI
    +
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با موضوع «ادبی :: شعر :: غزل» ثبت شده است

الف قامت دوست

چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۴۱ ب.ظ

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم


طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم


سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم


نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم


کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم


تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم


می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم


پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم



حافظ

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۱
مهرداد حسنی

داستان سعدی

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ب.ظ

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست


به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست


گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست


صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست


نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست


باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست


من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست


من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست


همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست


عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست



سعدی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۷
مهرداد حسنی

خمار مستی

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۴ ب.ظ

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی


نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی


دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی


نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی


برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی


دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

        که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی


گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۲۴
مهرداد حسنی