خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست**نیک راهی است که آخر برسد خانه دوست

خانه دوست

ألقَلْبُ حَرَمُ الله، فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ الله غیرَالله
قلب، حرم و خانه خداست، در حرم و خانه خدا، غیر خدا راه نده...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۲:۰۰
    جمعه
آخرین نظرات
  • ۲۳ شهریور ۹۷، ۲۳:۰۵ - حـ . آرمان (استاد بزرگ)
    عالی بود.
نویسندگان
پیوندهای روزانه

کلام عشق

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ق.ظ

کلام عشق

دل داده ام به نور
من رهرو شقایق پاکم ، رفیق آب
گندم میان پنجه دستان کوچکم
پرواز یاکریم ، بلندای شانه ام
من راز دار یاس سپیدم ، انیس باغ
من ترچمان شرشر آبم ، خروش ابر
من قطره ای ز بحر وجودم
جاری ز منزل پاک فرشته گان
سوگند خورده ام که بیابم مسیر رود
دریاست منزلم
زیباترین زمانه خلقت تولدم
نور است خالقم
من تکه ای ز تابش اویم ، شعاع نور
با سایه و سیاهی و ظلمت ، چه کار من ؟
گیرم که ظلمتی بفریبد مرا به خویش
گر در مسیر صبح سپیدم ، چه باک شب !!
در این ترنم موسیقی حیات
من نیز یک نت ام
اما نه جنس " لا "
من بوسه جز به دست گون ها نمی زنم
پا بر تقدس شبدر ، نمی نهم
من خانه را به حبس چلچله ، زینت نمی دهم
بازوی سبز درختان ، نمی کنم
من جانشین پاک خدایم ، به روی خاک
جز رو به سوی دوست
قبله به جائی نمی برم
آزاد بنده ام
من در تلاوت مکتوب کائنات
این سوره های سبز
وین آیه های پاک
با چشمه ، می گذرم از شکاف کوه
با قاصدک ، چه سفر ها که می کنم
با آب ، چکه چکه ، می چکم از ناودان پیر
با سار ، می پرم
هرگز به سوی جایگاه خدا ، قلب مردمان
تیری نمی زنم
از پشت میله ها ، آواز بلبلان ، مستم نمی کند
دندان ز پیل نجیبی ، نمی کنم
پروانه های خشک ، نچینم درون قاب
فرمان به مردمان خسته ، که شادم نمی کند
عهدی ست دیده را ،
با چشم های بسته ، نجویم خدای خویش
وین برگ های کاغذی ، نپذیرم به جای گل
من عهد بسته ام ،
که بفهمم سکوت را
معنای بغض را
تفسیر گریه را
من را عبث ، که نیاورد خالقم
بی ترس از زمانه تقدیر رفتنم
ابعاد عمر من
عرض و است و طول ان
هرگز چنین مباد ، نفهمم پیام آه
حاشا ، از آنکه نگویم کلام عشق
من رانده نیستم ، من خوانده ام
من را همو که خالق مهر است ، خوانده است
من آمدم که بجویم نیاز خویش
چشمان عاشقی ، که بخواند حدیث نور
من آمدم که بیابم خدای خود
من میهمان خدای ، حبیب او
من آشنای زمینم ، رفیق کوه
جسمم اگر چه خاک
روحی ز جنس خدا را امانتم
من وامدار امیدم ، سروش مهر
من آمدم که بفهمم خدا کجاست
من را خدا ، ز روح خودش ، آفریده است
شادم از آنکه خدا دعوتم نمود
من لایقم ، برای تماشای آسمان
سرمست تجربه ناب زندگی
شایسته ورود به پهنای کائنات
گاهی ، بلند کوه
لختی ، زلال آب
یک دم ، سکوت شب
چندی خروش ابر
گویا تمام عرصه هستی است روح من
در اولین کلام خودش ، گفته او ، بخوان
من آمدم که بخوانم خدای خویش
جز او ، که می شنود ، این صدای من ؟
جز او ، که خواندنی ست ؟
زین فرصتی ،که خدایم عطا نمود
این لحظه ها ، که دگر نایدم به دست
وین جلوه های خدائی ، که پیش روست
اینک منم ، که محو تماشا ، نشسته ام
من برگزیده اویم ، بدین حیات
خرسندم از حضور
در جستجوی راه سپیدی ، که مقصدش
خشنودی خداست
دلبسته ام به نور
پایان این حیات ، آغاز دیگریست
از نور آمدیم و
سر انجام سوی نور





# کیوان شاهبداغی #

  • علی کشاورز

شعر نو

کلام عشق

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">